حكيم ابوالقاسم فردوسى
563
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كرد و آن تير گزى كه پيكانش را با بادهء انگور آب داده بود ، در كمان براند . پس در نهان خداوند را خواند و گفت : اى دادار پاك خورشيد ، اى فزايندهء دانش و فرّ و زور ، اين جان پاك و روان و توان مرا مىبينى كه اين همه مىكوشم تا مگر اسفنديار سر از كارزار بپيچد . تو خود مىدانى كه او بيدادگر شده و پيوسته به جنگ و مردانگى خود مىنازد پس تو كه آفرينندهء ماه و تير هستى ، از براى اين گناه ، مرا پادافره « 1 » مده . چون اسفنديار خودكامه و جنگ جو بديد كه رستم در آمدن به جنگ درنگ كرده ، به دو گفت : اى سگزى بدگمان ، آيا جانت از آن تير و كمان سير نشد ؟ اكنون تير گشتاسپى و دل شير و پيكان لهراسپى را خواهى ديد . ليك تهمتن زود همچنان كه سيمرغ فرموده بود ، آن تير گز را در كمان براند و بر چشم اسفنديار بزد . ناگهان گيتى به پيش چشم اسفنديار نامدار سياه شد . بالاى آن سرو سهى خم آورد و دانش و فرّهى ازو دور شد . سر آن شاه يزدان پرست نگون گشت و آن كمان چينى از دستش بيافتاد . يال آن اسپ سياه را در دست گرفت و خاك آن آوردگاه از خونش لآلگون گشت . رستم كه چنين ديد ، به اسفنديار گفت : سرانجام آن تخم زفتى را ببار آوردى . تو همانى كه مىگفتى من رويين تنم و آسمان بلند را نيز بر زمين مىزنم . ليك با يك تير از كارزار برگشتى و بر آن اسپ نامدار بخفتى . هم اكنون سرت بر خاك آيد و دل مادر مهربانت بر تو بسوزد . در همان هنگام ناگهان سر آن شاه نامبردار از پشت آن اسپ سياه نگونسار گشت . چندى اين چنين بود تا اين كه بار ديگر هوش بيافت و بر آن خاك بنشست و گوش بگشاد . پس خودش سر آن تير را بگرفت و از چشمش بيرون كشيد و همهء آن پَر و پيكان تير را در خون كشانيد . از سوى ديگر ، در همان هنگام به بهمن آگهى رسيد كه ديگر آن فرّ شاهنشاهى تيره شد . پس به پيش پشوتن آمد و به دو گفت : پيكار ما با درد جفت شد . تن
--> ( 1 ) - پادافره به معناى كيفر بد است .