حكيم ابوالقاسم فردوسى
560
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
چون رستم او را در آسمان بديد ، آتشى برافروخت و چوب گز را بر آن گرفت و سپس آن را از بادهء انگور مست و شاداب كرد . آنگاه پيكانى تيز در آن بنشاند و چون درست شد ، پرهايى نيز بر آن نشاند . بازگشتن رستم به جنگ اسفنديار چون سپيدهدم در ميان آن شب تيره از كوه دميد ، رستم جامهء نبرد بپوشيد و گيهان آفرين را ياد بكرد . آنگاه به پيش سپاه نامدار ايران برفت تا از اسفنديار ، كين و رزم بجويد . پس رستم چارهجوى به بالاى بلندى رفت و برخروشيد كه : اى رزمجوى ، تا كِى مىخواهى اين چنين بخوابى ؟ بدان كه رستم زين بر رخش نهاده است . از اين خواب خوش برخيز و با رستم كينهكش درآويز . چون اسفنديار آواى رستم را بشنيد ، ديگر جنگ افزار گران در پيشش خوار گشت و به پشوتن گفت : براستى كه شير نيز در نزد مرد جادوگر ، دلير نباشد . گمان نمىكردم كه رستم بتواند اين گبر و ببر بيان و كلاهخودش را از اين راه به ايوان بكشاند . آن رخش نيز كه در زير اوست ، تنش از آن همه پيكان پيدا نبود . ليك شنيدهام كه زال جادو پرست در هر كارى به خورشيد دست مىيازد و چون خشم بيآورد ، ديگر از همهء جادوان نيز مىگذرد . پس من با خِرد توان برابرى با او را ندارم . پشوتن كه چنين شنيد ، گريان به دو گفت : اندوه و خشم بر دشمنت باد . تو را چه رسيده كه امروز پژمرده هستى ؟ همانا كه