حكيم ابوالقاسم فردوسى

546

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

را بدانگونه تند بيابم ، هيچيك از سركشان زابلستان را به يارى نخواهم و كسى از سپاهيان را رنجه نخواهم كرد . به تنهايى با او نبرد خواهم جست . كسى باشد از بخت پيروز و شاد * كه باشد هميشه دلش پر ز داد « 1 » آنگاه رستم كه از كار گيتى در شگفت گشته بود ، از لب رود بگذشت و به سوى بالا رفت و خروشيد كه : اى اسفنديار فرّخ ، همآوردت بيآمد پس آماده شو . چون اسفنديار اين سخن را از آن شير پرخاش جوى كهن بشنيد ، بخنديد و گفت : بدان هنگام كه از خواب برخاستم ، آماده گشتم . اسفنديار بفرمود تا جوشن و كلاهخود و گرز و نيزهء او را ببردند . پس جوشن بر تن روشن خود كرد و آن كلاه كيانى را بر سر نهاد . سپس فرمود تا بر آن اسپ سياه زين بنهند و آن را به نزد او آورند . چون اسفنديار پرخاش جوى آن اسپ سياه را بديد ، با آن زور و مردانگى خود ، بُن آن نيزه را بر زمين نهاد و ناگهان بسان پلنگى كه بر پشت گورخرى بنشيند و شور برانگيزاند ، از روى زمين به پشت اسپ پريد . همهء سپاهيان در شگفتى گشتند و بر آن نامدار آفرين بخواندند . اسفنديار برفت تا اين كه به نزد تهمتن رسيد . چون او را تنها سوار بر آن اسپ بديد ، از روى اسپ به پشوتن گفت : مرا نيز نياز به يار نيست . چون او تنهاست ، من نيز به تنهايى مىروم تا بر آن بلندى برويم . چنان هر دو به رزم رفتند كه گويى هيچ بزمى در گيتى نيست . چون آن دو شير سرافراز و دو پهلوان پير و جوان به يكديگر نزديك گشتند ، چنان خروشى از هر دو اسپ برآمد ، كه گويى دشت نبرد را بدريد . رستم به آوايى سخت گفت : اى مرد شادان دل و نيكبخت ، اين گونه مستيز و مكوش و براى يك بار به سخن اين دانا گوش بسپار . اگر بدين سان جنگ و خون ريختن و سختى و آويختن مىخواهى ، بگو تا سوار زابلى زره‌دارى با دشنهء كابلى به پيش آورم . تو نيز به يكى از ايرانيان

--> ( 1 ) - بيت حاضر از نسخهء مسكو ، ج 6 ، ص 279 ذكر شد . مصرع اول اين بيت در نسخهء ژول مُل ، ص 1313 ، بيت 3404 چنين آمده : « كسى باشد از بخت پيروز شاد » ^ CENTER كه صحيح نمىباشد .