حكيم ابوالقاسم فردوسى
547
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بدين گونه بفرماى تا گوهر از پشيز « 1 » پديدار گردد . آنها را در اين رزمگاه به جنگ مىآوريم و خودمان چندى در اينجا درنگ مىكنيم تا آن تكاپوى و آويختن را ببينى و چنان كه مىخواهى خون ريخته شود . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : اين همه سخنان نابكار مىگويى . تو كه از ايوان خود با شمشير برخاستى و به اين بالا آمدى و مرا خواستى ، پس چرا اكنون فريب به كار مىبرى ؟ همانا كه كار خود را رو به نشيب ديدهاى . مرا چه نيازى به جنگ با زابلستان و يا جنگ ايران و كابلستان است ؟ هرگز آيين مرا چنين مباد . در كيش ما چنين كارى سزاوار نيست كه ايرانيان را به كشتن دهيم و خودمان در گيتى تاج بر سر گذاريم . اين منم كه پيش رو هستم اگر چه چنگ پلنگ يا هر كسى ديگر به پيش من آيد . تو اگر به يار نياز دارى ، بيآور . ليك مرا هرگز يار به كار نيآيد . يزدان در جنگ ، يار من و سر و كارم با بخت خندان است . تو جنگ جويى و من نيز جنگ خواهم . پس بىهيچ سپاهى با يكديگر بگرديم و ببينيم كه آيا سرانجام آن اسپ اسفنديار است كه بىسوار به سوى آخور مىآيد يا اسپ رستم نامجوى بىاو روى به ايوان مىنهد ؟ پس آن دو جنگى با يكديگر پيمان بستند كه هيچكس در آن جنگ فريادرس ايشان نباشد . آنگاه فراوان با نيزه برآويختند و ميخهاى جوشن را فرو ريختند تا اين كه سرنيزههاشان بشكست . پس به ناچار دست به شمشير بردند . چون شمشيرهاى برّان خود را برافراختند ، به چپ و راست بتاختند تا اين كه از نيروى آن پهلوانان و زخم سواران ، آن تيغها نيز بشكستند . آنگاه يال برافراختند و گوپال از زين برگرفتند . ديگر چنان در آن آورد گرز بريختند كه گويى از بالاى كوهى سنگ به زير آمد . هر دو چون شير ژيانى آشوفته و پر از خشم و با اندامهايى كوفته بودند . تا اين كه دستهء گرز گران نيز بشكست و دست آن سران از كار فرو ماند . پس همچنان سوار بر آن دو اسپ تگاور كه گويى پر درآورده بودند ، دوال كمر يكديگر را بگرفتند . سر
--> ( 1 ) - پشيز ، خُردترين واحد پول بوده است .