حكيم ابوالقاسم فردوسى
543
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
نيزه و كلاهخود و كمان و برگستوان و گبر و گرز گران و ببر بيان را براى كارزار بيآور . زواره به گنجور بفرمود تا هرچه رستم گفت ، بيآورد . چون رستم جنگ افزار نبرد را بديد ، سرى تكان داد و آه از جگر بركشيد و گفت : اى جوشن كارزار ، روزگارى بود كه از جنگ آسوده بودى . ليك اكنون كار سختى برايت پيش آمد . پس در هر جا پيراهن بخت باش . در چنين رزمگاهى كه دو شير غرّان و دلير به جنگ آيند ، بايد ديد كه اسفنديار در آن كارزار چه پيش مىآورد و چه مىكند ؟ زال پير كه اين سخنان را از رستم بشنيد ، جانش پر از انديشه شد و به دو گفت : اى پهلوان نامور ، اين سخنى كه گفتى ، چه بود كه روان با شنيدنش تيره مىگردد ؟ از آن هنگام كه تو بر زين نبرد نشستهاى ، همواره مردى پاك و نيكدل بودهاى . هميشه دل از رنج پرداخته و به فرمان شاهان بودهاى . ليك اكنون مىترسم كه بخت به خواب رود و روزگارت بسر آيد و همهء خاندان زال را از بُن بركنَند و زنان و كودكان را بر خاك افكنند . اگر تو در آن كارزار به دست جوانى چون اسفنديار كشته شوى ، ديگر هيچ آب و خاكى در زابلستان نماند و همهء اين سرزمين با خاك يكسان گردد . اگر هم كه چنين گزندى به او رسد ، ديگر براى تو هيچ نام بلندى نخواهد ماند . هر كسى در اين باره سخن گويد و نام بلندت را بشكنند . خواهند گفت كه رستم ، شهريار و سوار نبردهاى از شيران ايران را بكشت . پس يا به پيش او و به فرمانش بايست و يا اين كه هم اكنون از اينجا و از پيش بزرگان به بيغولهاى برو كه ديگر كسى نامت را در گيتى نشنود . زيرا از اين بد ، روانت تيره گردد . پس ، از اين شهريار جوان بپرهيز . با گنج و رنج ، اين سخن را باز بخر و تبر را به پيش ديباى چينى مبَر . سپاهيان او را نيز جامههاى شاهوار ببخش و با دادن چيزهايى ، خويشتن را از او باز بخر . آنگاه چون او از لب هيرمند بازگردد ، ديگر تو بر رَخش بلند پاى بگذار . چون زينهار يا بى ، بندگى كن تا بار ديگر روى شاه ايران را ببينى . پس چون در آن هنگام تو را ببيند ، ديگر با تو بد نخواهد كرد . زيرا از شاهان كردار بد نمىسزد . رستم كه چنين شنيد ، به زال گفت : اى مردپير ، سخنها را اين گونه آسان مگير .