حكيم ابوالقاسم فردوسى

544

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

ساليان بسيارى بر من بگذشته و نيك و بد فراوانى بر سرم آمده است . به ديوان مازندران و رزم سواران هاماوران و رزم كاموس و خاقان چين - كه زمين به زير اسپش لرزان بود - رسيدم . اينك اگر از اسفنديار بگريزم ، تو اين كاخ و گلشن را در سيستان نخواهى داشت . ولى چون در روز نبرد ، ببر بيان بر تن كنم ، آسمان را نيز به زير آورم . آن خواهشهايى هم كه گفتى ، از او بسيار بكردم و خود را فراوان كهتر او خواندم . ليك او پيوسته سخنان مرا خوار مىگيرد و سر از دانش و خِرد من مىپيچد . اگر او سر از كيوان فرود بيآورد و روانش مرا درود دهد ، گنج و گوهر و گرز و گبر و گوپال و تيغ را ازو دريغ نخواهم داشت . اين سخنان را چندين بار كه با او نشسته‌ام ، به دو گفته‌ام ولى از اين گفتار ، تنها باد در دست ما مىماند . اگر فردا بدين گونه كارزار كند ، تو دلت را از انديشهء جان او هيچ رنجه مدار . زيرا من تيغ برّان در دست نگيرم و تن گرامى او را زخمى نسازم . تنها با او درآويزم و هيچ گوپال و زخم سرنيزه‌اى از من نبيند . در آوردگاه راه را بر او مىبندم و با نيروى خويش كمرگاهش را مىگيرم و از كوههء زين اسپش او را در بر خود مىآورم . آنگاه او را به شاهى بر گشتاسپ مىپذيرم و مىآورم و بر آن تخت ناز مىنشانم . سپس در گنج را بر او مىگشايم . چون سه روز ميهمان من باشد ، به روز چهارم چون خورشيد گيتى فروز ، اين چادر لاژوردين شب را بياندازد و آن جام يا كند زرد پديدار گردد ، بار ديگر زود كمر ببندم و به همراه او به سوى گشتاسپ روى مىنهم . و بدين گونه اسفنديار را بر آن تخت پيلسته مىنشانم و آن تاج دلافروز را بر سرش مىگذارم و خودم بنده‌وار در پيش او كمر مىبندم و هيچ ازو جدايى نمىجويم . اگر به ياد بيآورى ، تو خود مىدانى كه من در پيش تخت كواذ چه مردانگيها كردم . ليك اكنون به من مىفرمايى كه يا پنهان شوم و يا اين كه بپذيرم كه مرا در بند آورد . زال از شنيدن گفتار رستم بخنديد و چندى سر از انديشه بپيچيد و به دو گفت : اى پسر ، اين سخنى كه مىگويى سرش از بُن آن پيدا نيست . تنها اگر ديوانگان اين سخنان را بشنوند ، به اين گفتارهاى خام مىگروند . كواذى كه بىتخت و تاج و گنج و