حكيم ابوالقاسم فردوسى
56
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
گشتم ليك از كار بيژن بسيار پريشان شدم . نمىبايست كه تو را اين چنين سوگوار و زخم خورده از روزگار ببينم . اينك از براى اين نامهء شاه و فرمان او روان گردم . از براى خود تو نيز من جگر خستهام . پس كمر به اين كار بيژن ببستم و اگر يزدان پاك من ، جان از تنم نگسلد ، در اين راه بكوشم . بدان كه من براى بيژن ، از دادن جان و سپاهيان و گنج خود نيز دريغ ندارم . به نيروى يزدان و به بخت شاهنشاه پيروزگر كمر ببندم و او را از آن بند و چاه تاريك برآورم و در كنار شاه نشانمش . اكنون تو سه روز را در اين سراى ما به شادى بگذران و مِى گوارا بنوش و از اندوه آزاد باش زيرا مرا با تو گنج و تن و جان ، يكى است . پس سه روز را در اين سرا به شادى بگذرانيم و ياد پهلوانان ايران كنيم . آنگاه به روز چهارم به سوى ايران و نزد شاه دليران رويم . چون رستم چنين گفت ، گيو از جا برجست و دست و سر و پاى رستم دلاور را ببوسيد و بر او آفرين كرد و گفت : اى پهلوان سرافراز و نامور ، هميشه به نيروى يزدان ، تو را بزرگى و ناز و رادى و بخت و هنر باشد و اين دل و زور پيلان و هوشيارى موبدان كه دارى ، جاودانه بر تو بماناد . و همچنان كه زنگار از دلم زدودى ، از هر نيكويى بهرهور باشى . رستم كه بدانسان دل گيو را پدرام ديد ، سرانجام ِ آن كار را نيك يافت . پس به خوانسالار گفت : خوان به پيش آور و بزرگان و فرزانگان را فراخوان . آنگاه زواره و فرامرز و زال و گيو بر خوان رستم دلاور بنشستند . چون نان خورده شد ، نشستنگاه خرّمى بساختند و نوازنده و ميگسار به آن ايوان گوهرنگار بيآوردند . بدين گونه رستم كه هم رزمساز بود و هم بزمساز ، چنين بزمى بساخت و سه روز را در ايوانش به بادهنوشى با ايشان پرداخت و هيچ شتابى در رفتن نكرد . آنگاه پس از سه روز برخاست و جامى پر از مِى سرخ در دست گرفت و گفت : اينك به بخت شاه ، همهء دشمنان را سوگوار سازم و بكوشم كه از براى كين بيژن ، شيون در توران افتد .