حكيم ابوالقاسم فردوسى
57
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آمدن رستم ، نزد خسرو به روز چهارم آهنگ رفتن كردند . چون هنگام رفتن رسيد ، رستم بفرمود تا بار ببندند و آمادهء رفتن به سوى ايران شوند . سواران گردنكش نيز همگى آماده گشتند . رستم هم جامهء رومى بپوشيد و كمر ببست و بر رخش سوار گشت . آنگاه با دلى پر از جنگ و سرى چارهگر ، گرز نيا را در زين افكند . رخش ، گوشهاى خود را برافراخته و سر رستم تاج بخش از خورشيد نيز برتر رفته بود . پس هرچه را كه نياز بود با خود برداشتند و فرامرز را در زابل گذاشتند . رستم با گيو و سد سوار زابلى كه بر آن كارزار كمر بسته بودند ، با دلى كينهجوى به سوى ايران روى نهاد . چون رستم به نزديكى ايران رسيد و كاخ كى خسرو پديدار گشت ، بادى جان بخش ، به شادى و مهر ، درود سپهر را به رستم رسانيد . در همان هنگام گيو به نزد رستم آمد و گفت : من تيزتر به پيش مىتازم و به پيش كى خسرو - آن شاه دلاور - مىروم تا او را آگاه سازم كه رستم سوار بر رخش بيآمد . رستم به دو گفت : برو و از اندوه آزاد گرد و شاد باش و شاه را آگاه ساز . پس گيو پاكيزه دل و راه ، از براى آن مژده به سوى شاه روان شد . چون به نزديك كى خسرو رسيد ، او را فراوان ستود و نماز برد . شاه از گيو پرسيد : آيا رستم در كجا مانده است ؟ گيو گفت : اى شاه نامدار ، همانا كه به بخت تو هر كارى برآيد . بدان كه رستم سر از فرمان تو نتابيد . دل او را بستهء پيمانت ديدم . چون نامهء تو را به او دادم ، چشم و روى خود را بر آن ماليد و چنان كه سزاوار مردى شاهدوست باشد ، اسپش را با اسپ من روان ساخت . ليك من تيزتر پيش آمدم تا شاه را از آمدن تهمتن آگاه سازم . شاه گفت : اكنون رستم - كه پشت بزرگى و تخم راستكارى است - در كجا مىباشد ؟ همانا كه سزاوار گرامىداشتن است ، زيرا هم شاهدوست است و هم نيكىنما . گيو گفت : من از دو ايستگاه به اينجا مانده ، بيآمدم تا شاه را آگاه سازم .