حكيم ابوالقاسم فردوسى
55
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كه سرانجام ، شاه ، بيژن را در توران نشان داد كه در بند گران بسته شده و روزگار بدى را مىگذرانَد . چون در جام چنين نموده گشت ، كى خسرو مرا شتابان به سوى تو ، اى پهلوان بفرستاد . اكنون با دلى پر اميد و رخسارى زرد و ديدگانى سپيد گشته بيآمدم ، زيرا تنها تو را ديدم كه در گيتى ، چارهگرى و براى دادخواهى هر كس كمر بر ميان مىبندى . گيو ، اين سخنان بگفت و با ديدگانى پر اشك ، آه سردى از جگر بركشيد . آنگاه چون نامهء شاه را به رستم داد ، همهء كار گرگين را به پيش او ياد كرد . رستم با ديدگانى پر اشك و دلى پر از كين افراسياب ، نامه را از گيو بستد . آنگاه از براى بيژن به زارى خروشيد و خون بگريست زيرا كه از ديرباز ايشان با يكديگر خويشى داشتند و دختر رستم سرفراز زن گيو بود و خواهر گيو نيز زن رستم پيل تن بود و فرامرز پهلوان را از آن زن دلير داشت . بيژن نيز كه پهلوان سرافرازى در ميان انجمن بود ، از دختر رستم پيل تن زاده شده بود . پس رستم به گيو گفت : ديگر در اين باره ميانديش ، زيرا از اين پس رستم ، زين از روى رخش برنخواهد داشت مگر اين كه دست بيژن را در دست گرفته و همهء آن بند و زندان او را پست كرده باشد . پس به نيروى يزدان و به فرمان شاه ، آن تخت و تاج را از توران بگردانم . بزم ساختن رستم از بهر گيو آنگاه از آنجا به ايوان رستم رفتند و سراسر راه را در بارهء رفتن سگالش كردند . چون رستم آن نامهء شاه را بخواند ، از گفتار او خيره بمانْد . سپس بر شاه و گيو - آن پهلوان نامور سپاه - آفرين بكرد و به گيو گفت : اكنون دانستم و به فرمان شاه آهنگ رفتن كردم . آن رنج و اندوه تو را نيز دانستم . بدان كه تو را در نزد من آبرو و دستگاه بسيار است و در هر كينهگاهى ، چه براى كين سياوش و چه در مازندران ، تو هميشه پيشاپيش جنگاوران كمربسته بودى و به كينهخواهى مىپرداختى . اكنون كه رنج اين راه دشوار را بر خود هموار ساختى و به اينجا آمدى ، از ديدارت سخت شادمان