حكيم ابوالقاسم فردوسى

519

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سپاسگزار بوده‌ام و روز و شب در سه پاس ، پروردگار را ستايش مىكنم . از يزدان همين آرزو را مىخواستم كه اكنون نيز بدان اميدوارم اين كه چهرهء پسنديده و بزرگى و پهلوانى و مِهر تو را ببينم و با يكديگر به شادكامى بنشينيم و به ياد شاهنشاه ايران جام مِى بدست گيريم . اكنون همهء آنچه مىجستم ، بيافتم . پس به شتاب از پِى اين خواهش بشتافتم . اينك بىسپاهيانم به پيش تو مىآيم تا آنچه را شاه فرموده ، از تو بشنوم . آن گشادنامهء شاهان دادگر ، از كى خسرو گرفته تا كِى كواذ ، را نيز به نزدت مىآورم . اكنون اى اسفنديار تهمتن تو به اين كارهاى بسيار من و به آن نيكويىهايى كه كرده‌ام و رنج و اندوههايى كه خورده‌ام و آن شهريارانى كه - از امروز گرفته تا روزگار پيشين - پرستيده‌ام ، نگاه كن . پس اگر پاداش آن همه رنجها ، براى من بند باشد و از شاه ايران گزند بر من رسد ، همان بهتر كه كسى اين گونه گيتى را نبيند و يا اگر هم بيند ، چندان زنده نماند . اينك من پياده و با چرم پلنگ بر تن و پالهنگى به بازو بسته مىآيم و همهء رازم را مىگويم . چون پس از آن كه من گردن آن ژنده پيل را بشكستم و در درياى نيلش بيافكندم ، ديگر هيچ گناهى از من پديد نيآمده كه از براى آن بايد سر از تنم جدا كرد پس سخنهاى ناخوش را از من دور دار و چيزى را كه هرگز كسى نگفته ، مگو و با اين گونه مردانگيت ، آهنگ آن مكن كه باد را در بند آورى . بدان كه بزرگان را ياراى گذشتن از آتش نيست و بىدانستن شنا از دريا نمىتوان گذشت . تابش ماه را نيز نتوان نهفت و روباه را توان همآوردى با شير نباشد . تو به ستيز با من مشتاب ، زيرا من ستيزنده‌اى هستم كه هرگز كسى پاى مرا در بند نديده و پيل ژيان نيز نتوانسته جاى مرا بگيرد . پس تو چنان كن كه سزاوار شهرياران است و ديو آز را در كنار خود مدار . با مردانگى ، خشم و كين را از دل خود دور كن و گيتى را با ديدهء جوانى مبين . درود دادار پاك بر تو باد . دلت را شاد دار و از رود بگذر و از من كه پرستنده‌ات هستم ، دور مباش و با آمدنت به اينجا خانهء ما را گرامى كن . من همچنان كه كهتر كِى كواذ بودم ، اكنون نيز دل و مغزم از تو شاد است . پس چون با سپاهيانت به نزد من آيى ، دو ماه را در اينجا به شادى بمان تا مردان و ستورانت از