حكيم ابوالقاسم فردوسى

518

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

باشد و پيوسته جان خويش را در دست مىگيرد . رستم به آواى بلند خنديد و گفت : براستى كه مردى مردانگان را شايسته نباشد نهفتن . پس جام زرّينى را پر از باده كرد و به ياد مردان آزاده بنوشيد . جام ديگرى را به دست بهمن داد و گفت : اكنون تو نيز اين جام را به ياد آن كه مىخواهى بنوش . بهمن از گرفتن آن جام نبيذ بترسيد . پس زواره نخست اندكى از آن بنوشيد و به دو گفت : اى بچّهء شهريار ، مِى و ميگسار به تو شادان باد . بهمن كه چنين ديد ، زود جام را ازو بستد . ليك آن را بد و آزار دهنده يافت . پس ، از آن خوردن و يال و بازو و دوش رستم در شگفت ماند . سپس هر دو بر اسپ سوار گشتند و بهمن در كنار رستم نامدار براند و همهء آن درود و پيام اسفنديار پهلوان و نيكنام را به دو بداد . پاسخ دادن رستم ، بهمن را چون رستم آن سخنان را از بهمن بشنيد ، مغزش پر از انديشه شد و گفت : آرى ، پيامت را شنيدم و دلم به ديدار تو شادكام شد . اينك اين پيام را از سوى من به نزد اسفنديار ببر او را بگوى كه : اى مهتر نامدار و شيردل ، هر كسى كه روانش خِرد دارد در كارها به ژرفى بنگرد . چون كسى بدين گونه كه تو هستى ، مردانگى و پيروزى و خواسته و گنج آراسته و بزرگى و پهلوانى و نام بلند داشته باشد و در نزد گرانمايگان نيز ارجمند باشد . ديگر نبايد بدخويى كند . پس بيا تا بر داد يزدان باشيم و بدكردارى پيشه نسازيم . سخنى كه گفتن آن سزا نيست ، همچون درختى بىبَر و بوى است . بدان كه اگر جانت به راه آز افتد ، كار بىسود برايت دراز خواهد گشت . چون بزرگى سخن مىگويد ، بهتر آن است كه سخنش سنجيده باشد و از گفتار بد دورى كند . من از اين كه شنيده بودم كه هيچكس به مانند تو از مادر زاده نشده و در مردانگى و فرهنگ و انديشه و خِرد از نياكانت نيز گذشته‌اى ، شاد بودم . نام تو در بربرستان و روم و چين و خاورستان نيز چنين است . پس ، از براى اين من هميشه