حكيم ابوالقاسم فردوسى

517

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

چون به نزديك نخچيرگاه رسيد ، تهمتن او را بديد و به موبد گفت : آيا اين مرد كيست ؟ چنين گمان مىكنم كه گشتاسپى است . پس با زواره و همهء آنهايى كه در آن نخچيرگاه بودند ، به پيشواز او رفت . بهمن شتابان همچون دود از اسپ پياده شد و از او بپرسيد و نيكيهاى بسيارى نمود . رستم به دو گفت : تا نام خود را به من نگويى ، آنچه مىخواهى از من نيابى . بهمن گفت : من پسر اسفنديار - آن سر راستان - بهمن نامدارم . رستم پهلوان كه چنين شنيد ، زود او را در برگرفت و از دير آمدنش پوزش بخواست . آنگاه رستم و بهمن به همراه آن نامداران مهترپرست به نشستنگاه برفتند . چون بهمن بنشست ، درود خود و نيز درود شاه ايرانيان را به رستم برساند و گفت : اسفنديار همچون آتش از پيش شهريار ايران بيرون شد و به فرمان آن شاه پيروز بلند ، سراپردهء خود را بر لب هيرمند بزد . اكنون اگر رستم پهلوان سوار بشنود ، پيامى از اسفنديار به دو برسانم . رستم كه چنين شنيد ، گفت : فرزند شاه از پيمودن اين راه رنجيده گشته است . پس نخست چيزى كه داريم ، مى خوريم و آنگاه هرچه بخواهى ، همان خواهد بود . پس رستم دستار خوان « 1 » بنهاد و نان نرم بر آن بگسترد و يك گورخر بريان گرم بيآورد و بر روى آن در پيش بهمن نهاد و در بارهء گذشته بسيار سخن گفت . برادرش را نيز با او بنشاند . ليك هيچيك از آن نامداران را نخواند . گورخر ديگرى را نيز در پيش خود نهاد زيرا هر بار خوراك او يك گورخر بود . پس بر آن نمك بزد و آن را ببريد و بخورد . بهمن سرافراز كه بر او مىنگريست ، تنها اندكى از آن گورخر بخورد كه سد يك خوراك رستم هم نبود . رستم بخنديد و به دو گفت : شاه اين تخت و تاج را از براى خورش داد . اينك اى شهريار ، تو كه خوراكت اين گونه است ، چگونه به دَم هفت خوان رفتى و چگونه در كارزار نيزه مىزنى ؟ بهمن گفت : كسى كه از نژاد شاهان است هرگز سخنگوى و بسيارخوار مباد . خوراك او كم و كوشش او در جنگ بيشتر

--> ( 1 ) - دستار خوان به پارسى به معناى سفره است .