حكيم ابوالقاسم فردوسى

516

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پيام دادن بهمن ، رستم را در پيش روى بهمن جوان ، كوهى بود . پس اسپ خود را بر آن بتاخت و به آن نخچيرگاه بنگريست . در همان هنگام رستم - آن پهلوان سپاه - پديدار شد . مردى بسان كوه بيستون بود كه درختى را در دست گرفته و نرّه گورى را بر آن درخت زده و گوپال و رخت خود را در كنارش نهاده بود . جامى پر از مِى نيز در دست ديگرش بود و ريدكى در پيش او ايستاده بود . رَخش نيز در آن مرغزار پر از درخت و گياه و جويبار مىگشت . بهمن كه چنين ديد ، با خود گفت : اين رستم است يا آفتاب سپيده‌دم ؟ براستى كه در گيتى هيچكس مردى بدين سان نديده و از نامداران پيشين نيز نشنيده است . مىترسم كه اسفنديار پهلوان را ياراى نبرد با او نباشد و سر از كارزار او بپيچد . اينك من او را با زدن سنگى مىكُشم و دل زال و رودابه را از اين كار پيچان مىكنم . پس بهمن سنگى از آن كوه خارا كَند و از آن كوهسار بلند به پايين انداخت . ناگاه زواره از آن نخچيرگاه او را بديد و آواى آن سنگ خارا را نيز بشنيد . پس برخروشيد كه : اى پهلوان سوار ، سنگى از كوهسار بغلتيده است . ليك رستم بخنديد و آن گورخر را بر زمين ننهاد . زواره چندى بدانگونه شورى به پا كرد . تا اين كه آن سنگ نزديك شد و از گَرد آن همهء كوه تاريك گشت . پس رستم پاشنهء پاى خود را بر آن سنگ بزد و آن را به دور انداخت . زواره و پسر رستم كه چنين ديدند ، بر او آفرين كردند . بهمن با ديدن آن بزرگى و ديدار رستم ، اندوهگين شد و گفت : اگر اسفنديار فرّخ با چنين نامورى كارزار كند ، همانا كه تن خويش را در آن جنگ رسوا كرده است . پس بهتر آن است كه با او راه نرمى در پيش گيرد . زيرا اگر رستم در جنگ بر او چيره گردد ، همهء ايران زمين را به چنگ خواهد آورد . پس بهمن پر از آن انديشه‌ها بر آن اسپ بادپاى سوار شد و از آن كوه برفت و آن شگفتى را كه ديده بود ، به موبد بگفت . آنگاه