حكيم ابوالقاسم فردوسى
515
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
زال زر كه چنين شنيد ، بىدرنگ با كمندى به فتراك و گرزى در دست ، سوار بر اسپ گشت و بيآمد . چون او را بديد ، آه سردى از جگر بركشيد و گفت : اين پهلوانى نامور و سرافراز با جامهاى خسروانى است . همانا كه نژادش به لهراسپ مىرسد . پس پِى او بر اين سرزمين ، فرخنده بادا . آنگاه زال از آن ديدگاه بيآمد و به درگاه رفت و چندى بدانسان انديشناك بر روى زين اسپ بخفت . در همان هنگام بهمن با آن نشانههاى خسروانى پديدار شد . بهمن جوان ، زال را نشناخت . پس آن يال خسروانى را بيافراخت و چون نزديكتر شد ، به آواى بلند گفت : اى مرد دهگان نژاد ، برگوى كه سر انجمن - آن پسر زال كه پشت زمانه به دو راست است - كجاست ؟ زيرا اسفنديار پهلوان به زابل آمده و سراپردهء خود را در لب جويبار بزده است . زال كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى پسر ، اكنون از اسپ فرود آى و مِى بخواه و كام و آرام بجوى . زيرا اينك رستم با زواره و فرامرز و چند سپاهى از نخچيرگاه مىآيند . پس تو با اين سواران به ارجمندى بيا و چندى با نوشيدن باده دل خويش را بيآراى . ليك بهمن به دو گفت : اسفنديار ما را به ميگسارى نفرموده است . پس مرد راهنمايى را برگزين تا با من به نخچيرگاه آيد . زال به دو گفت : بگو كه نامت چيست ؟ و اين چنين تيز چه مىجويى ؟ چنين گمان مىكنم كه تو از خويشان لهراسپ يا از نژاد گشتاسپ هستى . بهمن گفت : من بهمن هستم ، پسر اسفنديار شاه رويين تن . چون زال گفتار آن سرفراز را بشنيد ، از اسپ فرود آمد و او را نماز برد . بهمن نيز كه پياده گشته بود ، بخنديد و از او بپرسيد . زال مىگفت و بهمن مىشنيد . آنگاه زال از بهمن خواهش بسيار كرد تا در آنجا بماند و به دو گفت : نبايد اين چنين تيز به روى . ليك بهمن گفت : شايسته نيست كه پيام اسفنديار را اين چنين سست و خوار بگيريم . پس زال ، پهلوانى را كه آن راه را مىدانست ، برگزيد و به همراه بهمن به نخچيرگاه بفرستاد . و بدين گونه آن راهنماى كارآزموده كه نامش شيرخون بود ، با بهمن برفت و چون به آنجا رسيد ، با انگشت ، نخچيرگاه را به دو نشان داد و بىدرنگ بازگشت .