حكيم ابوالقاسم فردوسى

509

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

مىخواهى از اين گلستان به زابلستان به روى و رستم زال - آن دارندهء شمشير و گوپال - را در بند آورى . پس اينك در گيتى به پند مادر گوش بسپار و اين چنين تيز به سوى بد مشتاب و با آن مكوش . آن سوار كه نيروى پيل دارد ، به گاه پيكار ، رود نيل نيز در نزدش خوار است . او كسى است كه جگرگاه ديو سفيد را دريد و خورشيد نيز در برابر شمشير او راه خود را گم مىكند . همو بود كه شاه هاماوران را بكشت و هيچ‌كس را ياراى گفتن سخن درشتى به او نبود . به كين سياوخش از افراسياب ، دريايى از خون در گيتى روان ساخت . پس ، از براى تاج ، سر خود را به باد مده زيرا كه هيچ شاهى با تاج از مادر زاده نشده است . نفرين بر اين تخت و تاج و اين كشتن و شور و تاراج باد . بدان كه اكنون ديگر پدرت پير گشته و تو جوانى و در نيرو و مردانگى توانا هستى و همهء سپاهيان به تو چشم دارند . پس با خشم ، تن خود را در رنج و سختىها ميافكن . بجز سيستان نيز در گيتى جايى باشد . پس جوانى مكن و نيروى خود را منماى . مرا در دو گيتى ، خاكسار مساز و سخن اين مادر مهربان را بشنو . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : اين مهربان ، اى سخن را در ياد دار ، آرى ، رستم همان است كه مىدانى و هنرهايش را همچون زند مىخوانى . در سراسر ايران هيچ‌كسى را نيكوكارتر ازو نخواهى يافت ، اگر چه بسيار بجويى . بستن كسى چون او سزاوار نباشد و چنين كار بدى بر پادشاه ، نيك نباشد . ليك نبايد دلم را بشكنى ، زيرا اگر چنين كنى ، دل از تن مىگسلم . اكنون چگونه سر از فرمان شاه بپيچم ؟ اگر روزگار من در زابل بسر آيد ، پس بىگمان آسمان ، مرا به همان سو خواهد كشانيد . ولى اگر رستم به فرمان من درآيد ، هرگز هيچ سخن سردى از من نخواهد شنيد . ليك مادر اسفنديار خون بگريست و موى از سر بكَند و به دو گفت : اى ژنده پيل جوان ، با اين تيزى خود ، روان خود را خوار و ناچيز مىپندارى . بدان كه تو همآورد آن پيل تن نخواهى بود . پس بىهيچ سپاهى از اينجا مرو . اين گونه با دست خويش ، مرگ خود را به پيش آن پيل ژيان مبر . ولى اگر بدين سان آهنگ رفتن كرده‌اى تا كام اهريمن