حكيم ابوالقاسم فردوسى

510

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بدگوهر برآيد ، آن كودكان « 1 » را با پاى خود به دوزخ مبر زيرا اگر چنين كنى دانايان ، تو را پاك انديش نخواهند خواند . پس اسفنديار جنگ جو به مادر گفت : نمىشود كودكان را با خود نبرد . زيرا چون جوانى كاهلى در پيش گيرد ، منش او پست و روانش تيره خواهد ماند . اى مادر هوشيار ، ايشان بايد در هر روزمگاهى به كار من آيند . مرا سپاهيان بسيارى نمىبايد و تنها چند تن از خويشان و سران سپاه را بايد با خود ببرم . سپاه آوردن اسفنديار به زابل پگاه به هنگام بانگ خروس ، آواى كوس از درگاه برخاست « 2 » . اسفنديار همچون پيلى بر اسپ سوار شد و چون باد سپاهيان را از جاى بيآورد و همچنان پيش راند تا اين كه دو راه به پيش او آمد . پس اسفنديار و سپاهيان در جاى خود فرو ماندند . يكى از آن راهها به سوى گنبدان بود و راه ديگر به سوى كابل مىرفت . ناگهان شترى كه در پيش او بود ، چنان بخفت كه گويى با خاك جفت گشت . ساربان چوب بسيار بر سرش بزد . ليك ديگر كاروان از رفتن بازماند . اسفنديار كه چنين ديد ، گفت : آن اختر بدى بود كه افكنده شد . آنگاه بفرمود تا سر او را ببرند تا با اين كار ، آن بدى به شتر بازگردد و فرّهء ايزدى تباه نگردد . پس آن پرخاش جويان سر از تن آن شتر جدا ساختند و در آن هنگام آن اختر بد به شتر بازگشت . ليك اگر چه اسفنديار از كار آن شتر اندوهگين گشت ولى آن اختر شوم را ناچيز پنداشت و گفت : هر كس كه پيروز شد ، ديگر سر تخت او نيز گيتى افروز گشت . بد و نيك ، هر دو ، از يزدان است و لب مَرد بايد كه خندان باشد « 3 » .

--> ( 1 ) - مراد از كودكان ، پسران اسفنديار است . ( 2 ) - ميرخواند در يك خبر واحد مىنويسد كه گشتاسپ پيش از فرستادن اسفنديار به سيستان ، او را به سوى مغرب فرستاد و اسفنديار از آنجا نيز سالم به نزد پدر بازگشت . روضة الصفا ، ج 1 ، ص 606 . ( 3 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 205 - 204 .