حكيم ابوالقاسم فردوسى
508
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
رستم را ببند و كمند بر بازويش بيافكن و او را بدانسان به اينجا آور . نيز نبايد كه زواره و فرامرز و زال در پيش تو دامى بنهند . پس اى شاه نامبردار ، ايشان را نيز پياده و دوان به اين بارگاه بيآور . ديگر از آن پس هيچكس - اگر چه كام و يا گنج بسيار نيز بيابد - سر از ما نپيچد « 1 » . اسفنديار سپهبد از شنيدن آن سخنان ، ابروهايش را پر از چين كرد و به گشتاسپ - آن شاه گيتى - گفت : سر از كيش مپيچ . [ دانم كه ] تو زال و رستم را نمىجويى و جوياى راه چارهاى براى اسفنديار هستى . تو را اين جايگاه شاهى دريغ مىآيد و مىخواهى كه من از گيتى دور گردم . اينك كه چنين است ، اين تاج و تخت بزرگى از آن تو باد و براى من تنها گوشهاى در گيتى بس باشد . بدان كه من يكى از بندگان سپاه تو هستم و سر به فرمان و خواست تو نهادهام . ليك پدرش كه چنين شنيد ، گفت : در كار ، تندى مكن و بدان كه بلندى خواهى يافت ، پس اين چنين نژندى مكن . سواران كارآزمودهء فراوانى را از ميان سپاه براى كارزار برگزين . همهء جنگ افزار و سپاه در پيش تو است . پس نژندى به جان دشمنت آيد . اين گنج و سپاه و تخت شاهى و تاج زر ، بىتو به چه كار من خواهد آمد ؟ اسفنديار گفت : سپاه به كار من نمىآيد . اگر روزگار من اين چنين بسر آيد ، پس پروردگار گيهاندار ، آن را با سپاه از من باز ندارد . آنگاه اسفنديار كه هم از براى تاج و هم از براى آن گفتار پدر ، خشمگين گشته بود ، از پيش او باز گشت و با لبى پر از آه و دلى پر از اندوه و نژند به ايوان خويش آمد . پند دادن كتايون ، اسفنديار را چون كتايون از آن كار آگاه شد ، با دلى پر از خشم و چشمى پر از اشك ، پيش پسر آمد و به اسفنديار فرّخ گفت : اى كه در گيتى يادگارى از پهلوانانى ، از بهمن شنيدم كه
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 204 - 203 .