حكيم ابوالقاسم فردوسى
499
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
چشم به آمدن آن سه فرزند پر مايهاش دوخت . از دير آمدنشان خشمگين گشته بود . سرانجام پسرانش با سپاه بيآمدند . اسفنديار كه ايشان را بديد ، با هر يك از آنها بخنديد و به ايشان گفت : من از اين راه سخت كوفته بودم و از دير آمدنتان بود كه برآشفته شدم . هر سه پسر كه چنين شنيدند ، زمين را بوسيدند و گفتند : براستى چه كسى در گيتى پدرى همچون تو دارد ؟ آنگاه اسفنديار از آنجا به سوى ايران راند و همهء آن گنجها را به سوى دليران ايران كشانيد . از سوى ديگر ، همهء ايران زمين را بيآراستند و مِى و ساز و رامشگران را بخواستند . از ديوارها جامه بيآويختند و مشك و شاهبوى برآميختند و بر سرها بريختند . همهجا پر از آواز رامشگران بود و زمين پر از سواران نيزهور گشته بود . چون گشتاسپ از آمدن ايشان آگه شد ، رامش گزيد و جام مِى سركشيد . آنگاه به همهء سپاهيان و بزرگان كشور بفرمود تا با تبيره به درگاه او آيند و به پيشواز ايشان بروند . خود گشتاسپ نيز با خردمندان نامور و بزرگان فرزانه و موبدان ، با رويى گشاده به پيش پسر آمد . همهء شهر پر از آن گفتگو بود . چون اسفنديار شاه جوان روى پدر را بديد ، دلشاد و روشن روان گشت . پس آن اسپ سياهرنگ خود را - كه فروزندهء آتش جنگ بود - از جاى برانگيخت و بيآمد و پدر را در بر گرفت . پدرش كه از كار او در شگفت گشته بود ، پيوسته بر او آفرين مىخواند و مىگفت : زمان و زمين بىتو مبادا . آنگاه از آنجا به ايوان شاه آمدند . گشتاسپ كه دلش از آن بخت نيك ، خرّم بود ، ايوان و تخت را بيآراست و در ايوانها خوان بنهادند . سپس به سالار بار گفت : بزرگان را فراخوان . از هر جا ميگسارانى به نزديك آن شهريار نامور آمدند و در جامهاى بلور ، مِى خسروانىاى به درخشانى خورشيد بدادند . گونههاى دوستان برافروخته گشت و دل بدسگالان از آن مردانگى بسوخت . اسفنديار با شرم به ياد پدر مِى بخورد و پدرش نيز همچنان به ياد پسر بخورد . سپس گشتاسپ به اسفنديار گفت : اينك در پيش اين نامداران از هفت خوان سخن بگو . ليك اسفنديار به دو گفت : اين كار را در اين بزمگاه از من مخواه . اى شهريار خردمند ، من همهء آن كار را فردا به پيش