حكيم ابوالقاسم فردوسى
51
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
فرمان يزدان او را بديد كه در آن چاه با بند گران بسته شده و از سختى ، پيوسته مرگ مىجُست . دخترى نيز از نژاد كيان كمر به پرستارى او بسته بود . شاه كه چنين ديد ، به سوى گيو روى كرد و بخنديد و از خندهء او آن پيشگاه ، درخشان گشت . پس به گيو گفت : بيژن زنده است . پس دلت را شاد كن و تن بزرگت را از هر بدى آزاد دار . و به هوش باش اينك كه گزندى به جان او نرسيده ، از براى اين زندان و بند ، اندوهگين نَشوى زيرا اگر چه بيژن در توران زندانى است ، ليك دختر نامورى پرستار اوست . ولى من از آن همه رنج و سختى و انديشهء او پر از درد گشتم ، زيرا مىبينم كه هر دَم به زارى مىگريد و روزگار را بدين سان مىگذراند . از پيوند و خويشانش نااميد گشته و به مانند شاخ بيدى لرزان و گدازان است . چشمانش پر از خون و دلش پر از درد است و زبانش پيوسته از خسرو ياد مىكند . همچون ابر بهارى كه ببارد ، بجاى آن زندگى ، مرگ مىجويد . اكنون آيا چه كسى به چارهء اين كار ، از جاى مىجنبد و ميان مىبندد ؟ چه كسى با ما در اين زارى كه بدان دچار گشتهايم راستكارى مىكند و او را از آن سختى رها مىسازد ؟ همانا كه اين كار جز از رستم تيز چنگ كه نهنگ را نيز از درياى ژرف بر مىآورد ، نمىشايد . پس اى گيو كمر ببند و به سوى نيمروز بشتاب و شب و روز از رفتن مياساى . نامهء مرا به پيش رستم ببر و در راه با هيچكس در اين باره سخن مگوى . باشد كه رستم را به پيش خود خوانم و او را از اين كار آگه كنم و اندوه را بر تو كوتاه سازم . نامه نوشتن خسرو به رستم پس كى خسرو نويسندهء نامه را پيش خواند و چندى در بارهء اين داستان با او سخن راند . آنگاه شاه ، چنان كه مهترى به سوى نيكخواهى نامه مىنويسد ، نامهاى براى رستم نويساند كه : اى پهلوان زادهء پر هنر و سرِ پهلوانان ، تو براى من يادگارى از نياكان هستى كه هميشه كمر به كارزار بستهاى . دل شاه ايران و پشت كيانى و براى