حكيم ابوالقاسم فردوسى
471
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
خود را همچون ياكندى بر روى بخش بره برافراخت و همهء روى زمين بخنديد ، سپاهيان را به پشوتن سپرد . در آن هنگام كه برايش آن رزم پيش آمده بود ، سور خواست و جام زرّين و تنبور نيكى را به همراه خود ببرد . پس بيشهاى همچون بهشت ديد كه گويى آسمان در آن لاله كاشته بود . از آن همه درخت كه در آن بود ، آفتاب ديده نمىشد و در هر جاى آن چشمهاى چون گلاب بود . پس اسفنديار چنان كه سزاوار بود از اسپ فرود آمد و لب چشمهاى را در آن بيشه برگزيد . آنگاه آن جام زرّين را در دست گرفت و چون دانست كه دلش از آن مِى شاد گشت ، آن تنبور را در برگرفت و سرودى بخواند كه : براستى كه اسفنديار ، بد اختر است كه هرگز مِى و ميگسارى نمىبيند . هيچ بجز شير و اژدهاى نرّ نبيند و از چنگ رنج و سختىها رهايى نيابد . در اين گيتى هيچ بهرهاى از خوشى و ديدار پرى چهرهء فرّخى نيابد . همانا كه اگر يزدان ، او را ديدار چهرهاى دلگسل كه بالايش چون سرو و رويش همچون خورشيد و موهاى مشكينش تا پاى فرو هشته باشد ، بدهد ، ديگر همهء كام دل خويش را خواهد يافت . در همان هنگام ناگهان آن زن جادوگر آواز اسفنديار را بشنيد و همچون گل بهارى گشت و گفت : شيرى با جامه و ساز و جام مِى به دام افتاد . پس آن زشت روى پر از چين و چروك و بد آيين ، با جادو خود را بسان يك تُرك خوبرويى با رخسارى چون ديباى چينى و موهايى مشكين بساخت و با رويى به مانند گلستان و گلى در دست ، نزديك اسفنديار بيآمد . چون اسفنديار او را بديد ، آن سرود و ساز و مِى را بيشتر كرد و گفت : اى خداى يگانه و دادگر ، براستى كه تو در كوه و بيابان ، راهنما هستى . زيرا هم اكنون بود كه در اين بيشه پرى چهرهاى را مىجستم تا مرا از او بهرهاى رسد . و آفرينندهء دادار دادگر آن را به من بداد . پس دل پاك و جانم پرستندهء او باد . آنگاه اسفنديار جامى پر از آن بادهء مشكبوى به دو داد و چون رويش لآلگون گشت ، زنجير خوب پولادينى را كه زردشت از بهشت براى گشتاسپ آورده بود و خود زردشت آن را بر بازوى اسفنديار بسته بود و در آن هنگام اسفنديار آن را از زن جادوگر نهان ساخته بود ، ناگاه چنان به