حكيم ابوالقاسم فردوسى

472

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گردن زن انداخت كه نيروى تنش را ببُرد . ليك زن جادوگر خود را بسان شيرى درآورد . اسفنديار كه چنين ديد ، دست به شمشير برد و به دو گفت : بدان كه اگر كوه بلند آهنينى نيز بشوى ، هيچ گزندى بر من نخواهى آورد . پس رخسار خود را به همانگونه كه هستى بيآراى زيرا هم اكنون پاسخت را با آن شمشير مىدهم . ناگهان در ميان آن زنجير ، پير زن سالخورده و فرتوتى با رويى سياه و سر و مويى به سپيدى برف پديدار گشت . پس اسفنديار چنان دشنهء تيزى بر سرش بزد كه ديگر نه سر جادوگر ديده شد و نه تنش . چون آن جادوگر بمرد ، آسمان بدانگونه تيره شد كه چشم در آن خيره گشت . ناگاه باد و گَرد سياهى برآمد و روى خورشيد و ماه را بپوشاند . آنگاه اسفنديار به بالاى يك بلندى رفت و همچون تندرى خروشان بخروشيد « 1 » . پس پشوتن به همراه سپاهيان شتابان بيآمد و گفت : اى شاه نامبردار ، براستى كه نهنگ و جادوگر و شير و گرگ و پلنگ نيز توان پايدارى در برابر زخم تو را ندارد و گيتى نيازمند مِهر تو است . پس به همينگونه سرفراز بمانى . ليك از سوى ديگر ، گرگسار كه آن پيكار اسفنديار را بديد ، دود از سرش برآمد « 2 » . خوان پنجم كشتن اسفنديار ، سيمرغ را اسفنديار چندى در پيش پروردگار گيهان آفرين ، رخسار خود را بر زمين نهاد .

--> ( 1 ) - نحوهء كشتن زن جادوگر در روايت ثعالبى با اندكى تفاوت است . وى مىنويسد : « اسفنديار چنان با شمشير بر او زد كه سرش از تن به هوا پريد و گرد و غبارى سخت وزيدن گرفت و دودى ناخوش برخاست و هوا چنان تيره و تار گرديد كه روز همچون شب تار گشت . اسفنديار از خداى بزرگ خواست كه اين گرفتارى را دور گرداند . به زودى هوا روشن شد . اسفنديار سر زن جادوگر را بر سر چوبى زد و بر پشته‌اى برافراشت » . ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 190 . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 191 - 189 .