حكيم ابوالقاسم فردوسى

453

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بسيارى از ايرانيان را كشته يافت كه از آن همه كشته ، خاك و ريگ ناپديد گشته بود . پس با زارى بر آن كشتگان تنگ دل و بخت برگشته بگريست . ناگهان در جايى كه رزم سختى رخ داده بود ، رخسار زرد گرزم را بديد . اسپس نيز در كنارش افكنده شده و خاك بسيارى بر او پراكنده گشته بود . پس اسفنديار به آن كشته گفت : اى مرد نادان بدبخت ، بنگر كه داناى ايران در آن هنگام كه راز از نهفت بگشود ، چه گفت : كه دشمن كه دانا بود به ز دوست * كه با دشمن و دوست دانش نكوست برانديشد آن كس كه دانا بود * به كارى كه بر وى توانا بود ز چيزى كه باشد برو ناتوان * به جستنش رنجه ندارد روان تو پيوسته جاى مرا در ايران مىخواستى و سرانجام اين كاستى را پديد آوردى و فروغ اين پادشاهى را ببردى . همواره چاره بجستى و دروغ بگفتى . ليك از براى اين خونى كه در رزم ريخته شد ، تو در آن گيتى آويخته خواهى گشت . آنگاه اسفنديار ، گريان از پيش آن كشته برفت و به انبوه پهلوانان توران رسيد « 1 » . در هفت پرسنگ آن دشت ، همه‌جا چندان سپاهى ديد كه آسمان نيز از ايشان خيره گشته بود . پيرامون آنجا كَنده‌اى « 2 » بساخته بودند كه پهناى آن بيش از يك تير پرتاب بود . ليك اسفنديار با هر چاره‌اى كه بود ، از آن كَنده بگذشت و به سوى دشت تاخت . از سوى ديگر ، هشتاد تن از ديده‌بانان تركان پيرامون آن دشت مىگشتند كه ناگهان به پيش او آمدند و به آواى بلند از او بپرسيدند . يكى از آن شيرمردان از او پرسيد كه : بر اين دشت نبرد چه مىجويى ؟ اسفنديار گفت : براستى كه شمايان در اين دشت رزم تنها به خواب و بزم سرگرم هستيد . بدانيد كه چون به كهرم آگهى رسيد كه اسفنديار از دشت و از پيش شما بگذشته ، به من گفت اين شمشير تيز را بگير و از ايشان رستاخيزى برآور . اسفنديار ، اين بگفت و شمشير بركشيد و در

--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 179 . ( 2 ) - كَنده به معناى خندق است .