حكيم ابوالقاسم فردوسى
454
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
ايشان نهاد و از آن رزم گشتاسپ ياد بكرد و بسيارى از آنها را بر آن راه افكند . آنگاه از آنجا به سوى گشتاسپشاه رفت « 1 » . رسيدن اسفنديار بر كوه به نزد گشتاسپ بدين سان اسفنديار به فراز آن كوه خارا برفت و چون روى پدر را ديد ، او را نماز برد . پدرش كه با دلى داغديده بود ، برپاى جست و او را ببوسيد و رويش را بسترد . آنگاه به دو گفت : اى جوان ، يزدان را سپاسگزارم كه تو را با روانى شادمان بديدم . ليك از من تندى و آزارى در دل خود مدار و از براى اين كين خواستن درنگ مكن . آن گرزم بدانديش و بدخوى بود كه دل مرا از فرزندم تيره كرد . ليك سرانجام نيز از براى آن گفتار و كردار بد بر سر آن مرد بد ، بد آمد و بمرد . بدان كه من در پيشگاه كردگار گيهان و آن شناسندهء آشكار و نهان پذيرفتهام كه چون شاد و پيروز بخت گردم ، كشور و تاج و تخت را به تو بسپارم . خودم تنها به پرستشگاهى بروم و به آن بسنده كنم و هرچه در نهان دارم به تو بسپارم . اسفنديار كه چنين شنيد ، گفت : شهريار از من خشنود بادا . بدان كه تاج و تخت من آن است كه شاه از من خشنود باشد . پروردگار داند كه من چون گرزم را بر آن دشت رزم افكنده ديدم ، بر آن مرد بدگوى گريستم و از درد دل شاه بريان شدم . ليك سرنوشت ، هرچه بود ، بر ما بگذشت و همهء گذشته در نزد من باد شد . بدان كه از اين پس من چون تيغ كين بركشم و از اين كوه خارا بيرون شوم ، ديگر نه ارجاسپ و خاقان چين را برجاى مىگذارم و نه كهرم و خلّخ و توران زمين را « 2 » . از سوى ديگر ، چون سپاهيان ايران بدانستند كه اسفنديار از آن بند گران و روزگار بد رها شد ، همگى گروه گروه بر آن كوه بلند به پيش شاه رفتند و همهء آن بزرگان ، چه
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 180 . ( 2 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 180 .