حكيم ابوالقاسم فردوسى

47

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

سخنان گرگين را ياوه ديد و بنگريست كه رخسار گرگين از بيم شاه ، زرد است و تنش لرزان و دلش پر گناه است . پس چشمانش با ديدن روى گرگين تيره گشت . بارى ، چون گيو ، فرزند خود را گمشده و سخن گرگين را بدانگونه آلوده ديد ، اهريمن ، دل او را از راه ببرد كه اگر چه او را از اين كار ، ننگ مىآيد ولى گرگين را به زير پا آورَد و كينهء آن پسر برگزيده‌اش را ازو بخواهد . ليك چون دَمى انديشه كرد و در آن كار بنگريست ، بديد كه هيچ روشنايىاى از آن كار ، پديدار نگردد . با خود گفت : از اين كه جان او را بستانم ، چه سودى به بيژن خواهد رسيد ؟ پس بايسته است كه درمان ديگرى براى كار او بسازيم . همانا كه كينه‌خواهى از او ، كار چندانى نباشد . پس بگذاريم تا گناه گرگين در اين كار ، نزد شاه آشكار گردد . آنگاه گيو بانگ بلندى بر گرگين بزد كه : اى فريبكار بدكنش و پر گزند ، تو آن مِهر و ماه مرا ، آن برگزيدهء سواران و شاه مرا از راه ببردى و مرا ناچار ساختى كه به گِرد گيتى به جستجوى او چاره‌جويى كنم و در تكاپو باشم . اكنون با اين بند و فريب تو كجا آرام و خواب و شكيب يابم . پس به پيش شاه روم و او را ببينم . آنگاه كينهء خويش را از تو بخواهم . آوردن گيو ، گرگين را به نزد خسرو گيو از آنجا با ديدگانى پر خون و دلى كينه‌خواه به نزد شاه آمد و او را آفرين كرد و گفت : شهريارا ، هميشه شاد باشى . اى شاه جاويد و نيك اختر آيا نمىبينى كه از گرگين چه بر سرم آمد ؟ در گيتى تنها يك پسر جوان داشتم كه شب و روز براى او ناآرام بودم و از بيمى كه به جانش رسد ، مىسوختم و از درد جداييش گريان مىشدم . اكنون اى شاه ، گرگين با زبانى پر از ياوه و دلى پر گناه از راه بيآمده و آگاهى بدى از آن پسر و شاه و دستور نامور من برايم بيآورده است . اسپى با زينى نگونسار از او براى من آورده و هيچ نشان ديگرى جز اين از بيژن ندارد . اينك سزاوار است كه شاه ما در اين كار به ژرفى بنگرد و داد مرا از گرگين بگيرد ، زيرا از اوست كه در گيتى