حكيم ابوالقاسم فردوسى
446
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
را بگرفتند . گشتاسپشاه آزاده خوى بدين سان بيچاره گشت « 1 » . پس بر آن كوهسار آتش افروختند و خار و خاشاك را بسوختند . دل به بيچارگى نهادند و هر يك از آن مهتران اسپ خود را بكشت . چون سپاه دشمن آن چنان پيرامون ايشان را بگرفت ، شاه پر منش ايران ديگر بيچاره گشت . پس جاماسپ كارآزموده را پيش خود فراخواند و با او بسيار از آن اختر خويش سخن راند و به دو گفت : اينك بىآن كه از تو بپرسم ، هر آنچه از اين گردش آسمان مىدانى ، بازگو . بگو آيا چه كسى در اين كار مرا يار خواهد بود ؟ و بدان كه تو ناگزير هستى كه بگويى . جاماسپ كه چنين شنيد ، برپاى خاست و به دو گفت : اى شاه دادگر و راست ، اگر شاه گفتار مرا بشنود و به اين سرنوشت بگرود و مرا راستگو بداند ، همهء آنچه را كه مىدانم ، بگويم . شاه به دو گفت : اين گونه سخن مگوى و هر رازى كه مىدانى بگوى زيرا كه اگر سر من به ابر نيز سايد ، باز هم بر سرنوشت و گردش آسمان چيره نگردم . پس جاماسپ گفت : اى شهريار ، اكنون گوش فرا دار و سخنم را بشنو . اى شاه من چنين مىدانم كه اگر شاه ، اسفنديار را كه اكنون با روزگارى بد در بند زندان ساييده مىگردد ، از بند رها سازد ، ديگر بر اين كوهسار بلند نخواهد ماند . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى راستگوى و راستجوى ، همانا كه او را بىهيچ گناهى و تنها از براى گفتار يك بدخواه در آن بارگاه ببستم . ليك همانگاه از آن كارم پشيمان گشتم و دلم آزرده گشت و آهنگ درمان آن كردم . پس بدان كه اگر اسفنديار را در اين رزمگاه ببينم ، اين تاج و تخت را به دو ببخشم . ليك اكنون چه كسى را ياراى رفتن به سوى آن ارجمند است تا آن بىگناه را از بند رها سازد ؟ جاماسپ گفت : اى شهريار ، از آنجا كه اين كار ناچيزى نيست ، خود من مىروم . پس شاه به جاماسپ گفت : هميشه خِرد يارت باشد . چون شب تيره گردد ، به نزد آن نيكخواهى كه با بىگناهى از ما آزرده گشت ، برو و از سوى ما به او
--> ( 1 ) - ثعالبى ، تاريخ غررالسير ، ص 176 مجمل التواريخ و القصص ، ص 52 مستوفى ، تاريخ گزيده ، ص 93 .