حكيم ابوالقاسم فردوسى

46

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

گرگين كه چنين شنيد ، به دو گفت : هوش باز آور و گوش فرادار و سخنم را بشنو تا تو را بگويم كه اين كار چه بود و در آن بيشه ، پيكار با خوكان چگونه گشت ؟ اى پهلوان كه هميشه فروزندهء تخت شاهى باشى ، بدان و آگاه باش كه ما از اينجا به جنگ گراز برفتيم و به نزديك ارمان رسيديم . بيشه‌اى ديديم كه گرازها همهء درختان آن را بريده و آن را بسان دشت ساخته بودند . سراسر آن بيشه ، كنام گراز گشته و همهء شهر از كار آنها در گداز بودند . ليك ما براى جنگ با آنها نيزه‌هاى خود برافراشتيم و در آن بيشه فريادى كشيديم . پس گرازهاى همچون كوه به پيش ما آمدند ، آن هم نه يكى يكى ، كه در هر جاى گروهى از آنها به جنگمان آمدند . ما نيز چون شير جنگ بكرديم . شب فرا رسيد ، ولى دل ما از جنگ سير نشد . سرانجام آنها را نابود بساختيم و با بند آهن ، دندانهايشان را بكنديم و شادان به سوى ايران روى نهاديم . در راه به شكار پرداختيم كه ناگهان از آن مرغزار ، گورخرى بيآمد كه هيچ نگارى را هم خوبتر از آن نديده باشند . مويش به مانند اسپ گلگون گودرز و رويش همچون شباهنگ - اسپ سپيد موى - فرهاد و بال آن بسان سيمرغ و سُمش چون پولاد و سر و پاى و دُمش همچون اسپ سياه‌رنگ بيژن بود . گردنش همچون شير و تاختنش چون باد و گويى از نژاد رخش بود . آن گورخر به مانند پيل بلندى به پيش بيژن آمد . بيژن كمند پيچان خود را بر سر آن گور افكند . ليك افكندن همان بود و رفتن نيز همان . گور مى تاخت و بيژن نيز از پس او مىشتافت . سرانجام از تاختن آن گور و گَرد سوار ، دود از آن مرغزار برآمد . زمين بسان دريا بردميد و ديگر بيژن كمندافكن و آن گورخر ناپديد گشتند . من كه چنين ديدم ، همهء آن دشت و كوه را بتاختم ، چنان كه اسپم به ستوه آمد . ولى هيچ نشانى از بيژن بجز اين اسپ و زينى كه از پسِ او كِشان بود ، نيافتم . دلم از انديشهء پيكار بيژن با آن گورخر ، پر از آتش گشت . فراوان در آن مرغزار بماندم و در هر سو او را خواستار گشتم ، ليك سرانجام از آن رو چنين نااميد بازگشتم كه آن گورخر ژيان ، ديو سپيد بود . چون گيو آن سخنان گرگين را بشنيد ، هوشيارانه دريافت كه كار او تباه است . همهء