حكيم ابوالقاسم فردوسى
45
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
بمانده است ؟ گيو بفرمود تا بر اسپ سرخ و سفيد گشواد كه به گاه دادخواهى بر آن سوار مىشد ، زين پلنگ نهند . و بدين سان گيو كه به مانند نهنگ ، كينه به دل گرفته بود ، بر آن سوار گشت و چون باد به پيش گرگين تاخت و او را پذيره شد تا ببيند كه بيژن در كجا مانده و كار ، چگونه بوده است . در دل گفت : شايد كه گرگين به ناگاه و پنهانى بر او بد آورده باشد . پس مى روم و اگر او را بدون بيژنم ببينم ، بىدرنگ سر از تنش جدا مىسازم . گرگين كه او را بديد ، پياده شد و به پيش او دويد و با سرى برهنه و رخسارى زخم زده بر خاك بغلتيد و از گيو پرسيد : اى برگزيدهء سپاهيان ، اى سپهدار ايران و نگاهبان تخت ، چرا با ديدگانى پر خون ، در اين راه ، مرا پذيره گشتى ؟ بدان كه جان شيرين من پيوسته نالان است . اكنون نيز كه چشمانم به تو افتاد ، از شرم ، خون مىگريم . ليك تو اينك هيچ انديشه مكن ، زيرا كه گزندى به جان بيژن نيآمده و من نشان او را بگويم . در همان هنگام گيو اسپ پسرش را ديد كه بسان مستان ، سرآسيمه و پر خاك است . گفتار گرگين را نيز كه بشنيد ، از اسپ به زير افتاد و از هوش برفت . [ آنگاه چون به هوش آمد ، ] خروشان خاك بر سر ريخت و جامهء پهلوانى بر تن دريد و موى از سر و روى بكَند . پيوسته مى گفت : اى كردگار سپهر ، اين تو بودى كه هوش و مِهر بر دلم بگستردى . پس اكنون كه فرزندم از من جدا مانده ، روا باشد اگر جان از تنم بگسلى و روانم را به سراى نيكان ببرى . همانا كه تو از رنج دل من آگاهتر از هر كسى هستى و دانى كه در گيتى تنها يك پسر داشتم كه براى من هم پسر بود و هم دستورى پاك انديش . ليك اكنون بخت بد ، او را از من جدا ساخت و اين چنين در دَم اژدها بماندم . آنگاه گيو از گرگين پرسيدن گرفت كه : برگوى كه از نخست ، كار چگونه بود و آيا بيژن كشته شده يا اين كه از چشم تو ناپديد گشته است ؟ بگو كه چه بدىاى بر او رسيد و چه كسى او را جادو بكرد ؟ چه ديوى در آن مرغزار به پيش او آمد و تباهش ساخت ؟ اى مرد ، بگو كه اين اسپ را چگونه يافتى و در كجا از بيژن روى بتافتى ؟