حكيم ابوالقاسم فردوسى

397

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

مىشود در ميان اين دو نژاد آشتى پديد آيد ؟ ليك من اين گونه مىپنداشتم كه هر كسى كه بسيار نيك انديش باشد ، بايد با هر كسى سخن بگويد . پاسخ دادن زرير ، ارجاسپ را در همان هنگام چون شهريار آن سخنان را بگفت ، زرير سپهدار و اسفنديار شمشير كشيدند و گفتند : اگر در سراسر گيتى كسى باشد كه او را به پيغمبرى نپسندد و سر فرمان فرود نيآورد و به درگاه شاه فرخنده نيآيد و در پيش تخت درخشندهء او كمر نبندد و راه و كيش بهى او را نگيرد و بندهء اين كيش به نگردد ، ما با شمشير جان او را بگيريم و سرش را به دار بلند بيآويزيم . آنگاه سپهدار ايران ، آن سوار نبرده كه بسان شيرى دمنده و نامش زرير بود ، به آن شاه گيتى گفت : اى نامدار ، اگر شهريار به من دستور مىدهد ، آن ارجاسپ جادوگر را پاسخ گويم . گشتاسپ‌شاه كه چنين شنيد ، بپسنديد و گفت : هين ، برو و زود چنان پاسخ او را بده كه مايهء پند گرفتن آن دلاوران خلّخ گردد . پس زرير و اسفنديار گرانمايه و جاماسپ - آن دستور فرخنده - هر سه با هم با رخسارى كه پر از چين و دلى كه پر از اندوه گشته بود ، از پيش شاه برفتند و به ارجاسپ ، نامهء زشتى كه در خور آن نوشتهء او بود ، بنوشتند . آنگاه زرير سپهبد آن نامه را بىآن كه ببندد ، همچنان گشاده در دست گرفت و به پيش شاه برد و براى او بخواند . گشتاسپ‌شاه كه آن را بشنيد ، از آن زرير سوار و دانا و سپهبد و نيز از پسرش - اسفنديار - و جاماسپ خيره بماند . پس نامه را ببست و نام خود را بر آن بنوشت .