حكيم ابوالقاسم فردوسى
398
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آنگاه آن فرستادگان را به پيش شاه بخواندند . شاه به ايشان گفت : اين را بگيريد و به نزد او ببريد و ديگر از اين پس به اينجا نيآييد . و بدانيد كه اگر در اوستا و زند نبود كه بايد فرستاده را از هر گزندى زينهار داد ، من شمايان را از اين خواب بيدار مىكردم و همگى را زنده بردار مىساختم تا آن نابكار بداند كه نبايد در پيش شهريار ايران گردن بيازد . آنگاه گشتاسپشاه نامه را بر زمين انداخت و گفت : اين را بگيريد و به سوى آن ترك جادوگر ببريد و او را بگوييد كه : همانا كه مرگت نزديك گشته و تو را ديگر به آب و خاك نياز آمده است . گردنت زده و ميانت خسته و استخوانت بر خاك ريخته باد . اگر خدا بخواهد در اين ماه از براى رزم ، زره آهنين بر تن كنم و سپاهيان را به توران زمين بيآورم و كشور گرگساران را تباه سازم . بازگشتن فرستادگان ارجاسپ با پاسخ گشتاسپ چون گشتاسپ - آن شاه زمين - سخنان خود را به پايان برد ، پيل سياهى را بخواند و آن فرستادگان را به دو سپرد و گفت : ايشان را بردار و از سرزمين ايران بگذران . و بدين سان آن فرستادگان سپهدار چين كه هر دو خاكسار گشته بودند و گشتاسپشاه ، ايشان را رانده و خوار كرده بود ، از پيش آن شاه زمين برفتند و از آن بلخ فرّخ به خلّخ « 1 » رفتند . ليك به خلّخ ، بىهيچ فرّخى رسيدند . چون از دور ايوان شاه را كه درفش سياه بر سر آن زده شده بود ، بديدند ، با دلى شكسته و چشمهايى كور گشته از آن پيل جهنده فرود آمدند و با جامههايى سياه و رويى زرد ، پياده تا پيش ارجاسپ شاه برفتند و آن نامهء شهريار ايران را كه زرير سوار در پاسخ ارجاسپ نوشته بود ، به او بدادند . پس ارجاسپ بفرمود تا دبيران پير و جوانش را از توران بخوانند . دبيرش آن نامه
--> ( 1 ) - ر . ك . ص 84 .