حكيم ابوالقاسم فردوسى

378

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تخت شاهى براى كسانى ديگر است . آنگاه برادر گشتاسپ آن تاج پر مايه را با تخت پيلسته و دستبند و گردنبند بيآورد . چون گشتاسپ آن تخت پدر را ديد ، شاد شد و بر آن نشست و تاج بر سر نهاد . پس همهء آن نبيره‌هاى كِي كاووس و همهء آن كسانى كه از خاندان گودرز نيك پِى بودند ، همچون بهرام و شاپور و ريونيز و نيز توانگران سرافراز به شاهى بر گشتاسپ آفرين خواندند و او را شهريار زمين ناميدند . همهء آن پرخاش جويان كمربسته در پيش او بايستادند . چون گشتاسپ آن دل و انديشه و كام ايشان را بديد ، به نزد قيصر پيام فرستاد كه : ديگر همهء كام تو از ايران برآورده گشت . اكنون زرير و ديگر سپاهيان چشم آن را دارند كه تو بدين جايگاه بخرامى تا همگى با تو پيمان ببندند و روانهاى خود را به مِهر تو گروگان كنند . پس اگر تو را رنجى نمىرسد ، به اين دشت بيا زيرا كه ديگر كار زمانه به كام تو گشت . فرستاده چون به نزد قيصر رسيد ، آنچه را كه ديده و شنيده بود ، به او بگفت . چون قيصر آن سخن را بشنيد ، بىدرنگ از جاى برخاست و بر اسپ سوار گشت و راند تا به نزد آن دليران و شيران رسيد . گشتاسپ كه او را بديد ، برپاى خاست و زود از فرمانبران اسپى بخواست و بيآمد و او را تنگ در برگرفت و آن سخنهاى ديرين را با او بگفت . قيصر بدانست كه او گشتاسپ - همان فروزندهء تاج لهراسپ - است . پس او را فراوان بستود و در پيش او نماز برد . آنگاه از آنجا به سوى تخت رفتند . سپس قيصر از براى آن كردهء خويش پوزش بخواست و از آن روزگار شگفت بر خود بپيچيد . گشتاسپ شهريار گفتار او را بپذيرفت و سر او را در بر گرفت و گفت : آنگاه كه آسمان تيره گردد ، فروزيدن شماله روا باشد . اكنون آن كسى كه ما را برگزيد ، به پيش ما بفرست زيرا او درد و رنج فراوانى كشيده است . پس قيصر برفت و رنج و شرمسارى بسيارى برد و فراوان نيز بر خوى بد نكوهش بكرد . آنگاه گنجى را با يك افسر سرخ و پنج ياكند به سوى كتايون فرستاد . هزار ريدك و كنيز رومى و يك گردنبند پر از گوهرهاى شاهوار و پنج بار شتر از ديباى چينى و يك گنجور فرزانه