حكيم ابوالقاسم فردوسى
364
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
كشتن گشتاسپ ، اژدها را و دادن قيصر ، دختر خود را به اهرن اهرن برفت و هرچه گشتاسپ خواسته بود ، بيآورد . چون همهء كارها را درست كرد ، گشتاسپ از پيش آن دريا سوار بر اسپ شد و به همراه يارانش روان گشت . چون هيشوى كوه سقيلا را بديد ، آن را با انگشت به گشتاسپ نشان داد و خود كنار كشيد و با اهرن از آن راه بازگشت . چون خورشيد ، پيكان خود را از فراز كوه برآورد ، گشتاسپ در پيش آن كوهى كه آرامشگاه آن مار نستوه بود ، ايستاده بود . اژدها كه آن شكوه گشتاسپ را بديد ، او را با دُم خويش به سوى خود كشانيد . گشتاسپ جوان كه چنين ديد ، همچون تگرگ بر او تير بباريد . چون اژدها به دو نزديك شد ، گشتاسپ جوان خواست تا از او رهايى يابد . پس زود آن دشنه را در دهان اژدها نهاد و از دادار نيكىدهش ياد بكرد . اژدها آن دندان تيز خود را بر دشنهء گشتاسپ زد و همهء آن تيغهاى آن به كامش فروشد . ديگر پيوسته از او زهر بريخت تا اين كه سست گشت و همهء كوه را با زهر و خون بشست . آنگاه گشتاسپ شيردست به شمشير برد و آن را بر سر آن اژدهاى دلير بزد . از زخم آن شمشير ، مغز آن اژدها بر آن سنگ سخت بريخت . پس آن پهلوان نيكبخت از اسپ به زير آمد و نخست دو دندان آن اژدها را از دهانش بكَند . آنگاه برفت و سر و تن خود را بشست و در پيشگاه گيهاندار پيروزگرى كه آن چيرگى بزرگ بر آن اژدها و گرگ پير را به دو داده بود ، خروشان بر خاك بغلتيد و گفت : ديگر لهراسپ و زرير فرّخ از تن و جان گشتاسپ سير گشتند . ليك من با روانى روشن و دل و زور پاك ، چنين اژدهايى را بر خاك افكندم . ولى براستى كه من بجز رنج و سختى چيزى از روزگار نمىبينم . همهجا بجاى ترياك ، زهر برايم پراكنده گشته است . باشد كه كردگار ، مرا چندان زندگانى دهد كه بار ديگر