حكيم ابوالقاسم فردوسى
363
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
آن را بديد و به هيشوى گفت : بنگر كه همهجا پر از گَرد سوار گشته است . بدان كه آن نامدار بيآمد . چون گشتاسپ نزديك شد ، آن دو روشن روان پياده به پيشواز او دويدند . گشتاسپ سوار از اسپ فرود آمد و از هيشوى نامدار مِى و خوردنى بخواست . ليك هيشوى تيز لب بگشود و گفت : اى نامور ، روز و شب شادى كن . اين مرد قيصرنژاد را بنگر كه روزگار نيز به دو شاد است . او از نژاد قيصران است و او را فرّه و نام و گنج و چيزهاى بسيارى است . اينك آهنگ دامادى قيصر كرده و در اين راه ، راهنمايى مىخواهد . همانا كه تنها قيصران همتاى او هستند . جوانى با فرّ و شكوه و يال است . اين كار را از قيصر خواست و قيصر در پاسخ او گفت كه : اگر مىخواهى با قيصر خويشى بيابى ، برو و اژدهاگير باش . اكنون او روز و شب در پيش گرانمايگان بجز نام ميرين سخنى بر لب نمىراند . اينك بدان كه در جايى نه چندان دور از اينجا ، كوه بلندى است كه خوردنگاه و جاى سور است . ليك بر سر تيغ آن كوه ، اژدهايى است كه سرزمين روم از بدى او به ستوه آمده است . كركس را از آسمان به زير مىكشد و نهنگ دژم را نيز از دريا بيرون مىكشاند . پيوسته دود و زهرش زمين را مىسوزاند و هرگز كسى به مانند او نديده است . بدان كه اگر او به دست تو كشته شود ، همهء گيتى از اين كار در شگفت گردند . اگر يزدان پاك ياورت باشد ، خورشيد گَردان نيز به كام تو خواهد بود . براستى كه با اين برز بالا و اين نيروى تو ، هيچ پهلوانى را همتايت نمىشناسيم . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : برو و دشنهء درازى بساز كه بالاى آن با دسته ، پنج باز « 1 » باشد . از هر سو بسان دندان مار باشد و پيكانى همچون خار بر آن بسته شده باشد . با زهر و خون آب داده و تيز و رنگ آهنش نيز آبگون باشد . آنگاه يك اسپ و گرز و برگستوان و تيغ جوهردار و جامهء هندوان نيز برايم بيآور . باشد كه به فرمان يزدان و بخت پيروز ، او را از درخت ، نگون بيآويزم .
--> ( 1 ) - باز به گشادگى ميان هر دو دست گويند چون از هم بگشايند . وجب و يك بند انگشت را نيز گفتهاند . برهان قاطع ، ماده باز .