حكيم ابوالقاسم فردوسى
354
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
جانور دد در كشور پديد آيند كه به هر كس بد رسانند . ليك سرانجام آن هر دو جانور نيز به دست او نابود شوند . و او از هيچ زورمندى نهراسد . ميرين كه از كار كتايون و همراهى او با گشتاسپ دلاور و نيز از هيشوى و آن مهتر نامجوى آگاه بود ، به نزد هيشوى شتافت و همهء آنچه را كه رفته بود و نيز در بارهء آن اخترى كه فرزانگان روم گفته بودند و آن شگفتىاى كه بر آن سرزمين خواهد آمد ، با او بگفت . هيشوى كه چنين شنيد ، به دو گفت : امروز را با شادى و مِهر و داد در پيش ما بمان زيرا كه اين مردى كه نشان او را بگفتى ، يكى از سركشان نامدار است و همهء روز را به شكار مىپردازد و به شاهى اين شاه خاور هم هرگز نمىانديشد و هم اكنون از نخچيرگاه بيآيد . پس هيشوى مِى و ميخواره و رنگ و بوى بيآورد و جام زرّين در دست بنشستند . چون چهار جام مِى بخوردند ، گَرد يك سوار از دشت پديدار شد . هيشوى و ميرين كه آن گَرد را بديدند ، در آن دشت نبرد به پيشواز او رفتند . چون ميرين ، گشتاسپ را بديد ، به هيشوى گفت : براستى كه در گيتى هيچكس همتاى او نيست . با اين شاخ و دوش و نيرو ، همانا كه از نژاد يك پهلوان نامدار است . همهء هنرها و شرم و آزادگى و خِرد را افزون از همه دارد . چون گشتاسپ نزديك شد ، آن دو مرد نيز از اسپ پياده گشته بودند . پس در پيش آب ، نشستنگاهى بيآراست و بىدرنگ خوانى نو بخواست . آنگاه مِى و ميگسارانى نو بيآورد و بدين سان در كنار آن ياران نو نشستنگاهى نوآيين بيآراست « 1 » . چون از نوشيدن آن مِى لآلفام رخسارش بسان لآل گشت ، هيشوى به گشتاسپ گفت : اى دلير ، تو در سراسر روى زمين تنها مرا دوست خود مىخوانى و بجز من كسى را نمىشناسى . اكنون ميرين كه نامدارى توانگر است ، به من پناه آورده است . مردى با دانش و هوشمند و دبير است كه شمار سپهر بلند را مىداند و سخن فرزانگان روم را در بارهء آبادى و ويرانى هر سرزمين مىگويد . نژادش نيز به سلم
--> ( 1 ) - اشاره به تفأل نيكى دارد كه همه چيز نو بوده است .