حكيم ابوالقاسم فردوسى

343

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

دستور بد در پيش يك شاه بد ، هر دَم به تو راه بد مىآموزد - از تو كوتاه بادا . بدان كه از اين شاهى ، تاج و تخت از آن من است و مِهر و فرمان و پيمان و بخت نيز از آن تو . گشتاسپ كه چنين شنيد ، به دو گفت : اى شهريار ، من بر درگاه تو همچون يك پيش كار هستم . پس اگر جاه مرا كم كنى ، باز هم سر از فرمانت نپيچم و به پيمان اين كار ، روان خويش را گروگان كنم . بارى ، بزرگان به همراه او به ايوان شاهى خراميدند . پس ايوان گوهرنگار را بيآراستند و خوان و مِى خوشگوار بنهادند و چنان جشنى به پا كردند كه از آسمان نيز ستاره بر آن جشنگاه باريد . آن مهتران چنان مست گشتند كه هر يك افسرى از گل بر سر نهادند . لهراسپ به خاندان كاووس شاد بود و هميشه از كى خسرو ياد مىكرد . از سوى ديگر ، گشتاسپ كه چنين مىديد ، از آن درد ، خون مىگريست و به راهنمايى مىگفت : هرچه مىكوشم و مىانديشم ، نمىتوانم اين كار را چاره‌اى بسازم . اگر با سوارانم بروم ، پدرم مهترى را به همراه سپاهى مىفرستد و مرا با چاره‌گرى از راه باز مىگرداند و خواهش و پندهاى بسيارى با من مىراند . ليك چون تنها شوم ننگ مىدارم و از لهراسپ دلتنگ مىشوم ، زيرا دل او تنها به كاووسيان شاد است و هيچ مِهرى به نژاد خود ندارد . پس چون به تنهايى از اينجا بروم ، ديگر شهريار نخواهد دانست كه من به كجا و چگونه رفتم . رفتن گشتاسپ به سوى روم چون شب تيره شد ، گشتاسپ اسپ سياه‌رنگ لهراسپ « 1 » را به همراه زين اسپ خود بيآورد . آنگاه جامهء زربافت رومى بر تن كرد و پَر هماى از تاج خود بيآويخت . سپس تا جايى كه او را نياز بود ، دينار و گوهرهاى شاهوار بيآورد و با دلى كه جوياى تخت شاهى بود و با روانى راهجوى ، از ايران به سوى روم روى نهاد . از سوى ديگر ،

--> ( 1 ) - از اين اسپ تحت عنوان شبديز ياد شده است ، ليك شايد آن صفت باشد ، نه اسم .