حكيم ابوالقاسم فردوسى

340

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خاست و گفت : اى شاه دادگر و راستكار ، نشستن تو به شاهى ، فرخنده باد و نامت تا جاودان زنده بادا . اين يزدان و پس از او ، شاه كى خسرو دادگر بود كه تو را اين كلاه و كمر شاهى بداد . اكنون من بر درگاه تو بنده‌اى هستم كه اختر و تاج تو را مىپرستم . ليك هيچ‌كسى را از مردان و پهلوانان نمىشناسم كه او را در روز نبرد ، ياراى پايدارى در برابر من باشد ، بجز رستم پسر زال پسر سام سوار كه كسى را توان كارزار با او نباشد . كى خسرو اين تخت شاهى را به تو سپرد و خود درگذشت . اينك من نيز اگر سزاوارم ، اين تخت و تاج كيان را به من بده تا من نيز همچنان بنده‌وار به پيش تو باشم و تو را شهريار بخوانم . لهراسپ كه چنين شنيد ، به گشتاسپ گفت : اى پسر به هوش باش و بدان كه تندى بر شهرياران پسنديده نباشد . اندرزى از كى خسرو را به ياد دارم كه بايد بشنوى تا شايد سر از داد نپيچى . آن شهريار دادگر به من گفت : اگر در جويى در يك باغ بهارى ، آب با نيروى بسيار روان گردد ، ديگر همهء باغ زشت و ويران گردد . تو نيز هنوز جوانى پس اين بلندى را مجوى و سخنت را بسنج و به اندازه بگوى . گشتاسپ كه اين سخنان را بشنيد ، پر از درد شد . پس با رويى زرد از پيش پدر برفت و گفت : تو همان بيگانگان را بنواز و با فرزندت هرگز مساز . گشتاسپ را سيسد سوار پهلوان و شايستهء كارزار بود . پس آن كهتران را به پيش خود خواند و همهء راز دل را به پيش ايشان بگفت كه : امشب همگى آهنگ رفتن كنيد و ديگر دل و ديدهء خود از اين بارگاه بركَنيد . يكى از ميان ايشان گفت : مىخواهى به كجا به روى و در كجا آرام گيرى ؟ گشتاسپ گفت : در نزد هندوان ، مرا شاد و روشن روان خواهند داشت . نامه‌اى از سوى شاه هند به من رسيده كه با مشك سياه بر پرند نوشته شده است و در آن آمده كه : اگر به سوى من آيى ، من در برابر تو همچون كهترى باشم و از فرمان و خواست تو سر نپيچم . چون شب تيره شد ، گشتاسپ با سپاهيانش سوار بر اسپ شد و جوشان و گرز در دست برفت . پگاه لهراسپ از كار او آگه شد . پس ديگر شاديش كوتاه گشت و