حكيم ابوالقاسم فردوسى

329

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بيننده و يادگير - گفتار او را شنيدند ، از آنجا بازگشتند . ليك پهلوانانى چون توس و گيو و فريبرز و بيژن و گستهم دلاور از او باز نگشتند و يك شبانه‌روز ديگر با او برفتند . سرانجام از آن بيابان و خشكى دژم گشتند . تا اين كه بر سر راهشان چشمه‌اى پديد آمد . پس در پيش آن آب روشن فرود آمدند و از آن بخوردند و كمى بيآسودند . شاه به آن مرزبانان گفت : امشب از اين جايگاه نرانيم و از كار گذشته بسيار سخن بگوييم ، زيرا كه ديگر از اين پس ما را بسيار نخواهيد ديد . پس چون روز فرا رسد و خورشيد تابان درفش خود را برآورد و زمين بنفش همچون زرآب گردد ، ديگر روزگار جدايى من فرا رسد شايد كه مرا با سروش آشنايى بُوَد . و بدانيد كه اگر دلم از اين انديشه سر بپيچد ، دل تيره گشتهء خود را از تن بگسلم . آنگاه چون بخشى از شب تيره بگذشت ، كِى نامور به پيش يزدان خراميد و در آن آب روشن ، سر و تن خود را بشست و بر خويشتن زند و اوستا بخواند . سپس به آن خردمندان نامور گفت : تا جاودان پدرود باشيد . اكنون چون روز فرا رسد و آفتاب بردمد ، ديگر مرا جز در خواب نخواهيد ديد . شما نيز اگر فردا مشك از ابر هم ببارد ، ديگر بر اين ريگ خشك مباشيد . بدانيد كه باد سختى از كوه خواهد وزيد كه شاخ و برگ درختان را مىشكند . آنگاه از ابر سياهى برف خواهد باريد و شما ديگر به سوى ايران راه نخواهيد يافت . فرو رفتن پهلوانان در ميان برف سر مهتران از شنيدن آن سخن كى خسرو گران شد . پس آن دليران با درد بخفتند . چون خورشيد از كوه سر برآورد ، شاه از چشم آن بزرگان ناپديد