حكيم ابوالقاسم فردوسى

328

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

و بيژن پهلوان و گستهم دلاور و فريبرز - پسر كاووس - و توس نامور با او برفتند . سپاهيان ، گروه گروه از دشت تا سرِ تيغ كوه با او رفتند و بدين گونه يك هفته را در آنجا به ميگسارى پرداختند . همه از آن كردار شاه خروشان و پيچان بودند و هيچكس را به سوى آن رنج ، راهى نبود . موبدان پنهانى مىگفتند : براستى كه هيچكس در گيتى بدين گونه سخن نگفته است . چون خورشيد از تيغ كوه سر برآورد ، از هر سوى گيتى گروهى بدانجا بيآمد . سد هزار زن و مرد ايرانى خروشان با شهريار برفتند . همهء كوه پر از ناله و خروش بود و سنگ خارا نيز به جوش مىآمد . هر كسى مىگفت : شاها چه شد كه دل روشنت اين چنين پر از داغ و دود شد ؟ اگر از سپاهيان آزارى ديده‌اى و اين تاج را خوار پنداشته‌اى ، ما را بگوى و از خاك ايران مرو و براى اين گيتى كهن ، شاه نويى مياور . همه به زير اسپ تو همچون خاك باشيم و آذرگشسپ تو را پرستنده گرديم . آن دانش و خرد و هوش تو كجا باشد ؟ همانا كه به نزد فريدون نيز سروش نيآمد . پس ما همگى در پيش يزدان ستايش كنيم و در آن آتشكده به نيايش پردازيم . باشد كه با اين كار ، يزدان پاك تو را به ما ببخشد و دل موبدىِ تو به ما درخشان گردد . شاهنشاه ايران از آن كار ايشان خيره بماند . پس بزرگان آن انجمن را به پيش خود خواند و گفت : اينجا همه نيكويى است . پس بر اين نيكويىها نبايد گريست . همگى يزدان را سپاسگزار باشيد و پاك و يزدان شناس بمانيد . از اين رفتن من هم دژم نباشيد ، زيرا كه گرد آمدن ما به زودى فرا رسد . آنگاه به مهتران گفت : همگى بىشهريار از اين كوهسار بازگرديد . زيرا كه من راهى دراز و سخت بىآب و گياه و برگ درخت در پيش دارم . اين آمد و شد خويش را كوتاه سازيد و روانتان را به سوى روشنى رهنمون كنيد . و بدانيد كه هر كسى را ياراى گذشتن از اين ريگزار نيست ، مگر كسى كه فرّه و برز بسيار داشته باشد . پس چون زال و رستم و گودرز پير - آن سه پهلوان گرانمايهء سرفراز و