حكيم ابوالقاسم فردوسى

34

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آمدن بيژن به سراپردهء منيژه ديگر جاى هيچگونه سخنى نمانْد . بيژن ، همچنان كه مىخواست از سايهء آن سرو ، پياده به سوى سراپردهء آن دختر آزاده خوى روان شد و به مانند سرو بلندى با كمر زرّين به ميان ، به سراپردهء او در آمد . منيژه بيآمد و او را در برگرفت و كمر كيانى را از ميان او بگشود . آنگاه در بارهء آن راه و كاروان او بپرسيد و گفت : چه كسى از پهلوانان با تو به اين جنگ آمد ؟ اى خوبچهر چرا چنين روى و فرّ و برزى را با گرز مىرنجانى ؟ سپس پاى بيژن را با مشك و گلاب بشستند و آنگاه به خوردن ، شتاب گرفتند . خوان نهادند و خورشهاى بسيار گوناگون و مِى و ساز نيز بيآوردند و سراپرده را از بيگانگان بپرداختند . كنيزان با بربت و چنگ و خواننده بايستادند . زمين را با ديبا ، طاووس‌رنگ ساختند و سراپرده را با آن همه دينار كه بر آن ريختند ، چون پشت پلنگ كردند و همهء آن سراپرده را با مشك و شاهبوى و ياكند و زر بيآراستند . آنگاه سه روز و سه شب به شادى در كنار هم بودند . بيژن در برابر مِى سالخورده‌اى كه در آن جام بلور مىنوشيد سر خم كرده و اين چنين خواب و مستى بر او ستم آورده بود . بردن منيژه ، بيژن را به كاخ خود چون هنگام رفتن رسيد ، منيژه را باز هم به ديدار بيژن ، نياز آمد . پس چون بيژن را نيز دژم بديد ، كنيزان را به پيش خود خواند و بفرمود تا داروى بيهوشى را با مِى بيآميختند و به بيژن خوراندند . چون بيژن از آن بخورد ، از خود ، بىخود گشت و بيهوش بيافتاد . آنگاه منيژه كجاوه‌اى را آماده كرد و در يك سوى آن نشستنگاهى به كامرانى و در سوى ديگر جايى براى آرامش فراهم آورد و بر آن جايگاه خواب ،