حكيم ابوالقاسم فردوسى

35

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

كافور بگسترد و بر چوب چندن « 1 » آن گلاب بريخت . چون بدين سان به نزديك شهر رسيد ، روى بيژن را كه خفته بود با چادرى بپوشانيد و شب هنگام نهانى به كاخ آمد و با بيگانگان در آن باره هيچ سخنى نگفت . آنگاه جاى خوابى براى او بيآراستند . سپس منيژه را به بيدارى بيژن ، شتاب آمد . پس روغنى بيآورد و به او داد تا بيدار گشت و چشم بگشود . چون بيژن بيدار شد و هوش بيافت ، آن نگار سمنبر را در بر خود ديد . خود را در كاخ افراسياب و با ماهرويى ، سر بر يك بالين بيافت . پس بر خود بپيچيد و از اهريمن به يزدان پناه برد و گفت : اى كردگار ، اگر من از اينجا رهايى نخواهم يافت ، تو كين مرا از گرگين بخواه كه درد و نفرين من بر او بادا . زيرا اين او بود كه مرا بدين كار بد رهنمون گشت و پيوسته هزاران افسون بر من بخوانْد . ليك منيژه به دو گفت : دلت را شاد دار و بدان كه مردان را همه گونه كارى پيش آيد ، گاهى بزم مىرسد و گاه كارزار . آنگاه روى به خوردن نهادند و از هر خرگاهى زيبا رويى بخواستند و او را با ديباى چينى بيآراستند . سپس آن پرى چهرگان به رامشگرى پرداختند و بدين سان روزها را سپرى كردند . چندى اين چنين بگذشت كه ناگاه روزى از اين كار ، به دربان آگهى رسيد . كسى كز گزافه سخن راندا * درخت بلا را بجنباندا دربان نيز پنهانى همهء آن رازها را بازجست و به ژرفى بنگريست تا ببيند كه او كيست و از كدامين شهر آمده و از چه رو به توران بيآمده است ؟ تا اين كه سرانجام بدانست . پس بر جان خويش بترسيد و به نزد دربان كاخ افراسياب شتافت . او نيز هيچ چاره‌اى جز آگاه كردن نديد و به شتاب ، از پسِ پرده به درون شد و به پيش شاه تركان آمد و او را بگفت كه دخترش جفتى از ايران برگزيده است . افراسياب شاه كه چنين شنيد ، به مانند بيدى كه از باد بلرزد ، بر خود بلرزيد و پروردگار را ياد كرد .

--> ( 1 ) - چَنْدَن به پارسى همان چوب سندل ( صندل ) را گويند .