حكيم ابوالقاسم فردوسى

315

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آوازى سخت گفت : اى سرافرازان پيروز بخت ، همهء سخنان زال را كه در پيش گروه بگفت ، شنيدم . سوگند به يزدان دادار و گيهان خديو كه من از راه و فرمان ديو دور هستم و جان من به يزدان مىگرايد . دل روشنم آن گيتى را بديد و خرد در برابر بديها همچون جوشنى براى من بود . آنگاه كى خسرو به زال گفت : تندى مكن و بدان كه بايد به اندازه سخن بگويى . نخست آن كه گفتى هرگز كسى از نژاد توران ، خردمند و بيدار زاده نشده پس بدان كه من پسر سياوش و شاهى هوشيار و از تخم كيان هستم . من نبيرهء كى كاووس شاه دل افروز و با دانش و نيك پِى هستم . از سوى مادر نيز از نژاد افراسيابم كه چون خشم مىآورْد ، خورد و خواب از همه گم مىشد . همو كه نبيرهء فريدون و پسر پشنگ بود . و مرا از اين نژادها هيچ ننگى نيست . زيرا كه شيران ايران نيز از بيم افراسياب تن خويش را در دريا نمىشستند . ديگر آن كه گفتى كاووس تبنگ بساخت و سر خود را از پادشاهى نيز برتر آورد پس چنان بدان كه اگر منش يك پادشاه فزونى بجويد ، بر او سرزنش نكنند . اكنون من چون كين پدر بخواستم و گيتى را با پيروزى بيآراستم و كسى را كه اين كين و ستم و بيداد بر روى زمين از او بود ، بكشتم ديگر براى من كارى در گيتى نمانْد . پس هر گاه كه آرزوى شاهىِ ديرياز در سر آورم ، ديگر همچون كاووس و جمشيد و ضحّاك ناپاك و تور دلير - كه گيتى از ستم ايشان سير گشت - پايگاه من نيز گم شود . مىترسم كه چون روزگار من نيز به پايان رسد ، همچون ايشان به سوى دوزخ كشيده شوم . ديگر آن كه گفتى كه همچون پلنگى دلاور جنگ با شيده را بيآراستى پس بدان كه آن كار من از براى آن بود كه از ايران هيچ سوار و اسپ‌افكنى را نديدم كه تنها به جنگ با او رود و در آن رزم ، پايدار نيز بماند . پس هر كه فرّهء ايزدى و يا بخت نيك نداشت ، ديگر به چنگ پشنگ همچون خاك مىشد . از آن رو بود كه من به جنگ او رفتم . اينك بدان كه در اين پنج هفته‌اى كه من روز و شب ، لب به آفرين يزدان گشوده بودم ، از براى آن بود كه يزدان پاك گيهاندار مرا از اين اندوه و خاك تيره برهاند . ديگر از اين سپاه و تاج و تخت سير شدم و سبكبار گشتم و رخت خود بستم . ليك تو اى دستان سام و اى پير بيدار كه