حكيم ابوالقاسم فردوسى

316

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

مىگويى ديو براى من دام نهاده است ، بدان كه من به راه كژّ و تاريك گمراه نگشته‌ام . اين روان من بود كه بىمايه گشت و دلم بود كه تباه شد . اكنون [ با اين سخنانى كه گفتى ] نمىدانم كه پادافرهء ايزدى و روزگار بدى برايت در كجا خواهد رسيد ؟ چون زال اين سخن را بشنيد ، خيره گشت و چشمش از ديدن روى او تيره شد . پس خروشان شد و برپاى جست و گفت : اى شاه يزدان پرست ، همانا كه تيزى و نابخردى از من بود و تو پاك و فرزانهء ايزدى هستى . اينك اگر ديو مرا گمراه ساخت ، سزاوار باشد كه بر من بخشايش آورى . بدان كه من ساليان بيشمارى است كه در پيش هر شهريار كمر بسته‌ام ليك از هيچيك از آن شاهان نديدم كه چنين چيزى از دادار خورشيد و ماه بخواهند . ولى اكنون كى خسرو كه روزگار بد از او دور بادا ، چنين چيزى را به من آموخت . ليك نمىخواهم كه از خسرو جدا باشم و بدان كه خِرَد بر اين جان تيره‌ام گواه است . و نيز بدان كه هيچيك از ما و هيچ نيكخواهى در ايران آرزوى جدايى از تو خسرو دادگر و نيكخوى را در سر نداشت و رنج ما از براى آن بود . چون شاه ايران سخنان زال را بشنيد ، پوزش آن نيكخواه را بپسنديد . پس ، از جاى برخاست و دست او را در دست گرفت و او را به نزد خويش برد و ديگر دانست كه زال آن سخنان را تنها از سرِ مِهر با آن شاه خورشيدچهر بگفت . اندرز كردن كى خسرو به ايرانيان آنگاه شاه به زال زر گفت : اكنون همگى كمر ببنديد و تو با رستم و توس و گودرز و گيو و همهء نامداران و دلاوران ، سراپرده و درفش همايون را از شهر به بيرون و به دشت ببريد و همهء سراپرده و خرگاه‌ها را بر دشت بزنيد . درفش بزرگان و پيلان و سپاهيان را نيز به آنجا ببريد و رزمگاهى بسازيد . پس رستم همانگونه كه خسرو بگفت ، بكرد و سراپرده از آنجا ببردند و همهء آن ايرانيان كمر به فرمان ببستند و به هامون رفتند . زمين ، كوه تا كوه پر از سراپرده‌هاى سپيد و سياه و بنفش و كبود بود و