حكيم ابوالقاسم فردوسى

33

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

پرى زاده هستى يا خود سياوخشى كه اين چنين مِهرت را در دلها مىافكنى ؟ يا اين كه رستاخيز در گيهان به پا شده كه بدين گونه آتش تيز مِهرت را بيافروختى ؟ سالهاست كه من در اين مرغزار به هنگام بهار ، جشن به پا مىكنم ، ليك هيچكس را در اين جشنگاه نديده‌ام و تنها تو را اى ماه ديدار ، ديدم و بس . اكنون مرا بگو كه آيا از مردمانى يا پرى هستى كه بر اين جشنگاه مىگذرى ؟ اى ماهروى ، هرگز به مانند تو نديده‌ام ، پس برگوى كه كدامى و چه نام دارى ؟ چون دايه ، پيام دختر را بشنيد ، شتابان و تيز به پيش بيژن رفت . بر او آفرين كرد و او را نماز برد و پيام منيژه را به دو بگفت . از شنيدن آن پيام ، رخسار بيژن چون گل بشكفت . پس آن بيژن خودكامه به دو گفت : اى فرستادهء خوبگوى ، من نه سياوشم و نه از پرى زادگانم . از كشور آزادگان - ايران - هستم . من بيژن پسر گيوم كه از ايران به جنگ گراز ، بدينجا آمدم و سرهايشان را بريدم و بر راه افكندم تا دندانهايشان را به نزد شاه ببرم . ليك چون از اين بزمگاه آگه شدم ، به سوى گيو گودرز نشتافتم و پر انديشه به اين بيشه آمدم تا مگر بخت فرّخ من ، چهرهء دختر افراسياب را در خواب هم كه شده ، به من بنماياند . اكنون اگر تو در اين كار ، مرا ياور باشى ، اين جامهء خسروى را به تو بخشم . اين جام گوهرنگار را نيز كه پر از گوشواره‌هاى گوهرين است ، از من بيابى . همانا كه اين دشت را اين چنين آراسته و به مانند بتخانهء چين ، پر از خواسته مىبينم . پس اگر نيك انديشه كنى و مرا به سوى آن خوبچهر بَرى و دلش را اين چنين با من به مِهر آورى ، تو را تاج زر و گوشواره و كمر نيز ببخشم . چون بيژن چنين گفت ، دايه بازگشت و از آن راز به گوش منيژه سخن راند و گفت كه رويَش چنين است و بالايش چنان و پروردگار گيهان آفرين او را چنين آفريده است . منيژه كه چنين شنيد ، بىدرنگ پاسخ فرستاد كه : آنچه كه گمان مىبردى ، تو را بدست آمد . پس اگر به نزديك من بخرامى و جان تاريكم را برافروزى ، چشمم به ديدار تو روشن گردد و سراپردهء گلشن بر اين دشت به پا كنم . و بدين سان همان فرستاده به پيش بيژن آمد و آن پيام بداد .