حكيم ابوالقاسم فردوسى
307
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
دلش را خيره و سرش را پر از باد مىبينيم و مىترسيم كه او نيز همچون كاووس شاه كژّ گردد و ديو او را از راه ببرد . ولى شمايان پهلوان هستيد و داناتريد و در هر كارى تواناتريد . پس اكنون همهء پاك انديشان قنّوج و دنبر و مرغ و ماى و زابلستان و ستارهشناسان كابلستان را به همراه خويش به ايران بيآوريد . زيرا كه چون خسرو روى خود را از ما پوشيده است ، اين پادشاهى پر از گفتگوى گشته و اگر چه ما هر گونه چارهاى بكرديم ، ليك اين كار به دست زال گشوده خواهد شد . چون گيو سخنان گودرز را بشنيد ، مردان دلاورى از ميان سپاه برگزيد و برآشفته و انديشناك از ايران ، راه سيستان را در پيش گرفت . چون به نزديك زال و رستم رسيد ، آن شگفتى را كه ديده و شنيده بود ، به ايشان بگفت . زال از شنيدن آن سخنان ، اندوهگين شد و به گيو نامور گفت : ما را از اين كار ، رنج بسيار رسيد . آنگاه به رستم گفت : خردمندان و ستارهشناسان و موبدان را از زابل و كابل فرا خوان تا با ما بيآيند . پس همگى به سوى زال روى نهادند و از زابل نيز به سوى ايران روان شدند . از سوى ديگر ، شاه ايران هفت روز در پيش يزدان برپاى بود . به روز هشتم چون خورشيد گيتىفروز فروزان شد ، سالار بار پرده از در برداشت و شهريار ايران بر تخت زر بنشست . پس همهء موبدان به نزديك آن شاه گيتى برفتند . چون شاه ايشان را بديد ، بنواخت و به آيين كيان براى ايشان جايگاهى بساخت . آن بزرگان پر دانش و راهنماى ، بسيار در پيش او بايستادند و هيچيك از آن نامداران خسروپرست از پاى ننشست و دست نگشاد . تا اين كه سرانجام لب گشودند و گفتند كه : اى شاه موبدان ، اى دادگر سرافراز و روشن روان ، همانا كه توانايى و فرّ شاهى از آن توست و همه چيز از خورشيد تا پشت ماهى از براى تو است . پس تو كه با روان روشن خود همهء بودنيها را مىدانى ، اينك زبان خود به دانش بگردان . و بدان كه همهء ما پهلوانان فرخندهانديش در پيش تو همچون بندگانى بايستادهايم . پس بايسته است كه اكنون شاه بگويد كه ما چه گناهى كردهايم و چرا اين چنين راه را بر ما بسته است . اينك كه روزگارى بر اين كار بگذشته و دل ما پر آزار و اندوه گشته ، اگر كه شاه اين راز را بر ما و