حكيم ابوالقاسم فردوسى
308
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
اين مرزبانان گم كرده راه بگشايد ، آنگاه ديگر اگر از دريا اندوه داشته باشى ، ما آن را خشك سازيم و اگر از كوه باشد ، ما آن را از بن بركَنيم و با دشنه ، دل دشمنان را بشكنيم . اگر هم كه چارهء اين كار با گنج برآيد ، نگذاريم كه از براى گنج و درم در رنج افتى . ما همگى پاسبانان گنج تو هستيم و از رنج تو پر از درد و گريانيم . شاه ايران كه چنين شنيد ، به ايشان گفت : بدانيد كه من از پهلوانان بىنياز نيستم ليك دل من از براى نيرو و مردان و گنج در هيچ رنجى نيافتاده است و دشمنى نيز در كشورى پديد نيآمده كه از براى آن بيانديشم . تنها آرزويى در دل روشنم پديد آمده كه آن آرزو را از دل نمىگسلم و اكنون شب تيره تا روز سپيد بدان اميد دارم . پس چون آن را بيابم ، راز خويش را بر شما آشكار سازم و آنچه را كه نهان ساختهام به شما بگويم . اينك شمايان با پيروزى و شادى بازگرديد و انديشهء بد بر دل خويش راه مدهيد . همهء آن پهلوانان آزاد مرد كه چنين شنيدند ، با درد بر او آفرين بسيار بخواندند . در خواب ديدن كى خسرو ، سروش را چون ايشان برفتند ، شاه بيدار ايران بفرمود تا پردهء بارگاه را فروهشتند . آنگاه خود گريان و پيچان و با درد و رخسارى لاژوردين در پيشگاه خداوند برتر ، از او خواست تا او را راهنماى باشد و به دو گفت : اى كردگار سپهر ، اى فروزندهء نيكى و داد و مهر ، اگر خداوند از من خشنود نباشد ، مرا هيچ سودى از اين شهريارى نيست . اينك كه از من نيكوييهاى بسيار و نيز زشتىهايى برفت ، مرا جايى در بهشت بده . و بدين سان كى خسرو پنج هفته را خروشان در پيش خداوند گيهان به پا بود . در شبى تيره كه از آن رنج در آسايش نبود ، بدان هنگام كه ماه از آسمان سر برآورد ، به خواب رفت ليك روان روشن و خردمندش نخفت . در خواب چنان ديد كه سروش خجسته نهانى به گوش او گفت كه : اى شاه نيك اختر نيكبخت كه تاج و تخت و دستبند بسيارى