حكيم ابوالقاسم فردوسى

32

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

خروس ، آراسته گشت بيژن را آگاه ساخت و از آن جشن و رامش به نزد او يادكرد . بيژن به دو گفت : من پيش از تو بروم و آن بزمگاه را از دور ببينم و آگاه گردم كه تورانيان چگونه بزم و سور به پا مىدارند . پس روى ايشان را بنگرم و ببينم تا كداميك از ايشان ، مرا خوشتر مىآيد . آنگاه از آنجا بازگردم و سرنيزهء خويش به گردن برآورم . سپس چاره‌اى هوشيارانه‌تر كنيم ، زيرا كه با ديدن ، دل بيدارتر مىگردد . گرگين كه چنين شنيد گفت : برو شاد باش و هميشه از اندوه ، آزاد باش . بيژن با رخسارى سرخ برخاست و آمادهء رفتن گشت و به گنجور گفت : آن كلاهى را كه پدرم در بزمگاه بسر مىنهاد و همهء بزمگاه را درخشان مىساخت ، به همراه گردنبند كى خسرو و دستبند گوهرنگار گيو و گوشواره بيآور ، زيرا كه آهنگ بزم داريم . آنگاه بيژن جامهء رومى درخشانى بپوشيد و پر هماى بر تاج خود بيآويخت و كمرى با نگين پهلوانى ببست . سپس بر پشت اسپ سياهش زين نهادند و بدين سان بيژن سوار گشت و به نزديك آن بيشه خراميد . چون به درون بيشه رسيد ، دلش از آن كام ، پر انديشه گشت . پس به زير سرو بلندى برفت تا گزندى از آفتاب به دو نرسد . اسپ خود را نيز در آنجا نگاهداشت و پنهانى به آن گروه بنگريست . بتانى به مانند دلبران قندهارى ديد كه همچون بهارى خرّم آراسته بودند . از سراسر دشت ، آواى رود و سرود به گوش مىرسيد و روان را درود مىداد . در همان هنگام ، ناگهان منيژهء خوبچهر از درون سراپرده ، بيژن بلند بالاى لشگرپناه را با رخسارى به مانند اگست « 1 » يمن بديد كه كلاه گيو پهلوان را بر سر نهاده و ديباى رومى فروزانى در بر كرده بود . پس در آن سراپرده ، مِهر آن دختر پوشيده روى تا به خورشيد بجوشيد . منيژه بىدرنگ به دايه‌اش گفت : به زير شاخهء آن سرو بلند برو و ببين كه آن ماهروى كيست ؟ آيا سياوش است كه زنده شده يا پرى است ؟ از او بپرس كه : چگونه به اينجا آمدى و چه كسى تو را بدينجا آورد ؟ آيا

--> ( 1 ) - اَگَست Agast به پارسى ستاره سهيل را گويند .