حكيم ابوالقاسم فردوسى

300

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

آذرگشسپ ببخشيد و به آن موبدان نيز جامهء شاهوار و درم و دينار و چيزهاى بسيار ديگرى بداد . در ميان همهء درويشان و دست‌ورزان آن شهر نيز گنجى بپراكند و همه‌جا را با داد و دهش زنده ساخت . آنگاه بر تخت كيانى بنشست و بار بداد . سپس به هر نامدار و مهترى در هر كشور ، از خاور تا باختر ، نامه نوشتند و همه را آگاه ساختند كه : روى زمين با شمشير كى خسرو از بدكردارى آن اژدها رهايى يافت . كى خسرو به نيروى يزدان پيروزگر هرگز نيآسود و كمر نگشود تا اين كه سرانجام با اين كار ، روان سياوش به او زنده شد و همهء سرزمينهاى گيتى بندهء او گشت . آنگاه كى خسرو به همه درويشان و پرستندگان و مردمان خودش نيز چيزهاى بسيارى ببخشيد . سپس آن شاه گيتى گفت : اى نامداران و بزرگان فرّخ ، همگى زن و كودكانتان را با خوردنيها از براى آرامش به بيرون شهر و به دشت ببريد . چون از آن نيز بپرداخت ، خود نيز روى به سوى رامش نهاد . همهء پهلوانان خسرونژاد و همهء كسانى كه از نژاد زرسپ بودند ، به ايوان آذرگشسپ آمدند . و بدين سان كِي كاووس شاه چهل روز را به رامش و ميگسارى پرداخت ، آنگاه چون ماه نو بسان افسر زرّينى بر سر شاهى نو درخشان شد ، همهء آن بزرگان كه از رزم و گفتگو برآسوده بودند ، به سوى پارس روى نهادند . در ميان راه به هر شهرى كه مىرسيدند ، مردان آن شهر بر پيشگاه شاه انجمن مىگشتند و شاه نيز سرِ هميانها مىگشود و همهء پرهيزگاران را توانگر مىساخت . مردن كى كاووس چون كاووس ديگر بدين گونه از روزگار زينهار بيافت ، همهء راز دل در پيش مردان بگفت كه : اى برتر از روزگار ، همانا كه تو آموزگار هر نيكى هستى . من از تو بود كه اين فرّ و شكوه و بخت و بزرگى و تاج و تخت و پهلوانى را بيافتم . براستى كه هيچكسى را همچون من از گنج و تخت و نام بلند بهره‌مند نساختى . از تو خواستم تا كينه‌ورى