حكيم ابوالقاسم فردوسى

285

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

تخت افراسياب را ازو بپرداختم و از اين پس نيز آرام و خواب نجويم به اين اميد كه او را به چنگ آورم و گيتى را در پيش چشمش تار و تنگ سازم . سپس كى خسرو به سوى آن گنجى روى نهاد كه مادرش براى او از پدر ياد كرده بود . پس در آن گنج بگشود و روزى بداد و دو هفته را در آن شارستان به شادى گذراند . به رستم دويست هميان دينار و به گيو نيز چيزهاى بسيار بداد . از سوى ديگر ، گستهم - پسر نوذر - نيز چون بشنيد كه شاه به سوى آن شارستان پدر آمده ، با سپاهى گران از بزرگان و نام آوران ايران به پيشواز او رفت . چون آن سر و تاج شاه را از دور بديد ، از اسپ پياده شد و پياده آن راه را بپيمود . همگى بر آن شهريار دادگر زمين آفرين بخواندند . كى خسرو كه چنين ديد ، به گستهم بفرمود تا بر اسپ سوار شود . آنگاه شادان دست او را به دست گرفت و روان شد . و بدين سان از آنجا به سوى بهشت گنگ روى نهادند . همهء آن سپاهيان را به نزد شاه ، آب و رنگ بسيار بود . وفا چون درختى بود ميوه‌دار * كجا هر زمانى نو آيد به بار همگى از شهريار ايران گرفته تا سواران ، دَمى از خوردن و شكار نيآسودند . كى خسرو همهء تركان سرفراز را نيز بسيار بنواخت . از سوى ديگر نيز روز و شب در جستجوى افراسياب بود . ليك هيچيك از ايشان نشانى از او نداد و در گيتى هيچ يادى از او نشد . تا اين كه سرانجام يك شب شاه ايران سر و تن خود را بشست و با كراسهء زند و اوستا از انجمن دور گشت و سراسر شب را در پيشگاه پروردگار گيهان آفرين ، گريان ، سر بر زمين نهاد و گفت : اين بندهء ناتوان تو هميشه روانى پر از درد دارد . بر كوه و ريگ و بيابان و آب هيچ نشانى از افراسياب نمىبيند . افراسيابى كه راه تو را كه دادگر هستى ، نمىپويد و در گيتى هيچ‌كسى را به چيزى نمىشمارد . تو خود ، مىدانى كه او بر داد و راه تو نيست و خون سر بسيارى از بىگناهان را بريخته است . اينك مگر اين كه خداوند دادگر يكتا مرا به نزديك آن بدكنش راهنما گردد . اگر هم كه من بندهء ناسزاوارى هستم ، ليك آفريدگار را مىپرستم . اكنون كه در