حكيم ابوالقاسم فردوسى
29
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
جاى خوابى فراهم آورد . ليك بيژن به دو گفت : مرا خواب نمىآيد پس تو نيز اى برادر مخواب و چندى درنگ كن تا اين كار را استوار كنيم و دل شاه را از اين رنج ، بىاندوه سازيم . پس چون من به آن گرازان تير بيافكنم ، تو نيز تا نزديكى آن آبگير برو و هنگامى كه خروشى از بيشه برخاست ، گرز بدست گير و هوشيار باش و هر گرازى كه از چنگ من رها شد ، تو با يك زخم ، سر از تن آن جدا كن . گرگين پهلوان كه چنين شنيد ، به بيژن گفت : ولى پيمان ما با كى خسرو اين نبود . اين تو بودى كه آن گوهر و سيم و زرها را برداشتى و كمر آمدن به اين رزمگاه را ببستى . پس اكنون اين يارى را از من مخواه و بدان كه من تنها راهنماى تو در اين جايگاه هستم . بيژن كه چنين شنيد ، خيره گشت و گويى گيتى بر او تيره شد . پس دليرانه همچون شير ، كمان را به زه كرد و به درون بيشه رفت . آنگاه به مانند تندر بهارى ، سخت بغرّيد و چون باران ، برگ درختان را با تير فرو ريخت . سپس بسان پيل مستى با دشنهاى آبداده در دست ، از پِى آن خوكان برفت . آن گرازها نيز همگى به سوى او تاختند و با دندان خويش ، زمين را بكَندند . از دندانشان آتش مىافروختند و گويى مىخواستند گيتى را بسوزانند . در همان هنگام گرازى چون اهريمن به سوى بيژن آمد و زره را بر تنش دريد . آنگاه دندانش را به مانند سوهان پولادى كه بر سنگى سخت بسايند ، بر درختى بسود . و بدين سان در آن مرغزار ، آتش كارزار برانگيختند و دود از آن به آسمان خاست . بيژن كه چنين ديد ، با دشنه بر ميان سر آن گراز بزد و پيكر پيل تن آن را به دو نيم كرد . آن ددان دلير كه چنين ديدند ، با تنى خسته از تيغ و دلى سير از جنگ ، ديگر چون روباهى گشتند . ولى بيژن همچنان سرهاى آنان را با دشنه ببريد و با فتراك سياه رنگى ببست تا دندان و سرِ بىتن آنها را به نزد شاه آورَد و هنر خود را به پهلوانان ايران نيز بنماياند كه اين چنين سر آن خوكان جنگى را از تن جدا ساخت . پس سر هر يك از آنها را كه همچون كوهى بودند و گاوميش نيز از كشيدنشان به ستوه مىآمد ، با خود برداشت .