حكيم ابوالقاسم فردوسى

265

متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)

بود و از هر دو سپاه چشمهء خون روان بود . آسمان همچون چادرى نيلگون و زمين به مانند درياى خون شد . از آن همه تير ، آسمان بسان پَر دالمن گشت . افراسياب خيره‌سر بنگريست و آن درفش بنفش لرزان ايران را بديد . پس درفش خويش را در دل سپاه نهان ساخت و سپاهيان را به همانگونه رده بركشيده بگذاشت و خودش با هزار تن از مردان نامدار تورانى كه همگى از خويشان شايستهء كارزار او بودند ، از بيراهه راه بيابان را در پيش گرفت . از سوى ديگر ، شاه ايران به جستجوى نياى خود تا پيش دل سپاه توران بتاخت . ليك هر چند شتافت ، هيچ نشانى از شاه توران نيافت . در همان هنگام چون سپاهيان تورانى به دل سپاه خود نگاه كردند و درفش سياه توران را در آنجا نديدند ، همگى جنگ افزار را بر زمين نهادند و از شاه كيان زينهار خواستند . خسرو كه چنان ديد ، ايشان را بنواخت و جايگاهى جدا از سپاهيان براى ايشان بساخت . بفرمود تا تخت زرّين نهند و درون سراپرده را با زيورهاى چينى بيآرايند . آنگاه مِى بيآورد و رامشگران را فراخواند و بسيارى از سران سپاه را به پيش خود بخواند . و بدين سان آن شب را تا روز فرا رسيد ، چنان جشنى به پا كرد كه مرده نيز از خاك تيره برخاست . چون روز فرا رسيد و دست خورشيد بر آسمان ، رخسار شب تيره را با ناخن زخم بزد ، شاهنشاه ايران سر و تن را بشست و در جايى كه هيچكس از ايرانيان او را نديد و دام و دد نيز آوازش را نشنيد ، جايگاه پرستشى بجست . آنگاه از پگاه تا هنگامى كه ماه بر تخت پيلسته ، آن تاج دلافروز خويش را بر سر نهاد و شب فرا رسيد ، از براى آن گردش شادمان روزگار ، كردگار را ستايش بكرد . فراوان روى بر خاك بماليد و اشك از ديدگان بباريد . آنگاه از آنجا خرامان و دلشاد و نيكبخت به سوى تاج و تخت خود آمد . سپس همهء ايرانيان را كه چه كشته و يا زخمى بر آن دشت افكنده شده بودند ، از خاك برداشتند و بر سراسر آن رزمگاه دخمه‌هايى بساختند . ليك تن دشمنان را به خوارى در همانجا رها كردند . چون از آن كشتگان بپرداختند ، شاه ايران همهء آنچه را كه بر آن رزمگاه بيافت بر سپاهيانش ببخشيد .