حكيم ابوالقاسم فردوسى
264
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
سد تن از آن ناموران ، ده تن نيز نمانْد . چون به شاه توران از آن رزمگاه آگهى رسيد ، چنان آزرده گشت كه آن زخميان نيز از براى آن درد دل شاه ، زار و گريان و بريان شدند . پس افراسياب گفت : بىگمان دانش آدمى از سرنوشت و گردش آسمان برنگذرد . اينك كه دشمن هيچ خواسته و چيزى از ما بجز جانمان نمىخواهد ، ما نيز به ناچار يك بار ديگر بكوشيم . يا همگى تن خويش را به كشتن خواهيم داد و يا تاج ايران را بر سر خواهيم نهاد . پس خروش از هر دو سراپرده برآمد و همهجا پر از نالهء كارناى گشت . سپاهيان تا سه پرسنگ رده بركشيده و همگى ژوپين و دشنه در دست گرفتند . آن رزمگاه بسان دريا بود . نه خورشيد تابنده ديده مىشد و نه ماه . سپاهيان گروه گروه بدانسان كه كوههء دريا از باد برخيزد ، بيآمدند . گويى همهء آن كوه و دشت پر از خون شده و خورشيد از آسمان بيرون شده بود . هيچ كس ، ديگر مِهرى بر تن خود نداشت و چهرهء آسمان گويى به كرف آلوده گشته بود . در همان هنگام ناگهان چنان تند بادى برخاست كه هرگز كسى به مانند آن را به ياد ندارد . آن تند باد ، خاك آن رزمگاه را برداشت و بر سر و چشم سپاه توران بزد و همهء كلاهخودها را از سرهايشان برگرفت . شاه تركان از ديدن آن كار در شگفت گشت . همهء دشت پر از مغز و خون شد و دل ريگ به سرخى تبرخون « 1 » گشت . آن سواران تركان كه به هنگام جنگ ، شكار پلنگ را نيز ناچيز مىدانستند ، ديگر نبرد با آسمان را نتوانستند . و بدين سان از آن دشت ، خاك و گَرد به آسمان خاست . چون كى خسرو آن جنبش باد را بديد و دل و بخت ايرانيان را نيز شاد ديد ، به همراه رستم و گيو و گودرز و توس ، كوس را از دل سپاه بيآورد . خروش دار و گير از دل سپاه برآمد . در يك سو رستم و در سوى ديگر شاه ايران بود . از آن نبرد ، گَرد بسان ابرى كه گرز و تيغ بباراند ، به آسمان رفت . در هرجا تودهاى از كشتگان به مانند كوه
--> ( 1 ) - تبرخون همان عناب است كه ميوهاى سرخرنگ باشد شبيه سنجد . برخى بيد سرخ را نيز تبرخون گويند . برهان قاطع ، ماده تبرخون .